Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘بچه بازی’

pedophile-2

بچه‌بازها چه شکلی می‌باشند؟ قسمت اول

به مرور خاطره بوسه‌های پیرمرد در ذهنم کم‌رنگ‌تر شد ولی خنده‌های سرشار از مستی او در پستوی ذهنم باقی مانده بوده و هرازگاهی مهمان ناخوانده ذهن من می‌شد. هر زمان که به فکر این اتفاق می‌افتادم، به همه قصه‌هایی که در آن پیرمردها را مهربان نشان می‌دادند، فحش می‌دادم چون که آن قصه‌های کودکانه بودند که من را بسیار خوش‌بین و اسیر دام وی کرده بودند. این‌که فهمیده بودم آن بوسه‌ها نه از روی محبت بلکه از شهوت و لذت بود، تا مدت‌ها من را عصبانی می‌کرد.

به آرامی، غبار زمان بر خاطره‌ها می‌نشست و آن بدبینی‌های نخستین که به همه و به خصوص پیرمردها داشتم کم‌رنگ‌تر می‌شد. به تدریج باور کرده بودم که کار نکوهیده آن پیرمرد را نمی‌توان به همه آدم‌هایی که در اطرافم در رفت و آمد بودند، تعمیم داد. گذر زمان، محبت آفتاب را بیش‌تر کرده و از گرمای محبت وی، برف‌ها آب شده و در پی آن شکوفه‌ها زاده شدند. تغییر فصل‌ها ادامه داشت تا این‌که تابستان فرا رسیده و بعد از امتحانات پایان سال دغدغه‌های همیشگی من و البته خانواده‌ام شروع شد. به همین خاطر، در کلاس کشتی مانند بسیاری از پسرهای هم‌سن خودم اسم‌نویسی کردم. این کلاس برای خانواده‌ام نیز مفید بود؛ چون لااقل چند ساعتی از من و ورجه ورجه‌هایم راحت می‌شدند و صد البته انرژی مضاعف من در راه سودمندتری صرف می‌شد. خودم هم کشتی را دوست داشتم؛ چون به واسطه آن اعتماد به نفسم بیش‌تر شده و فکر می‌کردم با قوی‌تر شدن هرگز اسیر شکارچیانی مانند آن پیرمرد نخواهم شد. در آن دوره، یاد گرفتن کشتی را معجزه یا کیمیاگری می‌دانستم که قرار بود من را از یک موجود ضعیف تبدیل به موجودی قدرت‌مند و متکی به خود کند.

کلاس کشتی شروع شده و من هم به تدریج با محیط و انسان‌های غریبه اخت می‌شدم. همیشه از این‌که در جاهایی باشم که غریبه‌ام راضی نبودم و سعی می‌کردم طرح دوستی را خیلی زود ریخته و دوستانی برای خود برگزینم. گروهی که هم‌زمان با هم در کلاس بودیم روز به روز پیش‌رفت می‌کردیم و تغییراتی که در بدن‌های‌مان به وجود می‌آمد همه را برای ادامه حضور در کلاس‌ها مشتاق‌تر می‌کرد. مانند همه دوره‌ها بچه‌ها به مرور بهتر شده و فن‌های بیش‌تر و کارآمدتری یاد گرفته و گاهی با هم کشتی می‌گرفتند.

در باشگاه به جز یک مورد همه چیز عادی به نظر می‌رسید. چیزی که در اوایل زیاد به چشم نمی‌آمد غیب شدن بعضی از بچه‌ها بود که به یک‌باره دیگر به باشگاه نمی‌آمدند. هیچ‌کس دلیل نیامدن آن‌ها را نمی‌دانست و این چرخه هر چند هفته یک بار ادامه داشت. من هم آن‌قدر علاقه‌مند به کلاس‌ها بودم که فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها غیب شوم.

در یکی از روزها، زودتر از همیشه از خانه خارج شده و به باشگاه رسیدم. در را که باز کردم، سکوتی مرگ‌بار بر آن‌جا سایه افکنده بود و من قدم‌های خود را با احتیاط برمی‌داشتم. تا بدان روز آن‌جا را آن‌قدر خلوت ندیده بودم و همین برای من جالب و وهم‌آلود بود. به در سالن که رسیدم، مربی را که مردی نهیف و لاغراندام ۵۰ ساله با موهای به رنگ برف درآمده بود دیده و سلام و احوال‌پرسی کرده و وارد رخت‌کن شدم. چون نفر نخست بودم عجله‌ای برای عوض کردن لباس نداشته و با اکراه این‌کار را انجام می‌دادم. نیمه‌لخت شده بودم که به ناگاه صدای باز شدن در رخت‌کن را شنیده و آماده احوال‌پرسی با هم‌باشگاهی خود شدم که در آن لحظه، به شکل غیرمنتظره‌ای دیدم استاد وارد رخت‌کن شد. او آن‌گونه وانمود کرد که انگار به دنبال پیدا کردن وسیله‌ای آمده و من هم اعتنایی نکردم. چند ثانیه بعد، ناگهان کسی از پشت نزدیک شده و دستان خود را به دور من حلقه زد. در لحظه نخست، به گمان این‌که یکی از دوستانم شوخی می‌کند واکنشی نشان ندادم ولی صدا و دست‌های چروکیده‌ای که متعلق به مربی بود، بدنم را از هر حرکتی باز داشت. در این حال، جسم بی‌حرکت من اجازه نشان دادن آتشی که روحم را می‌سوزاند نمی‌داد و بی‌حرکت هم‌چون سنگ ایستاده بودم.

صدای نفس‌هایش را از پشت سرم می‌شنیدم و نفسم به خاطر گرفتار شدن در حلقه دستانش بالا نمی‌آمد. این تماس آن قدر از نزدیک بود که حتی می‌توانستم تپش‌های شدیدتر شده قلبش را حس کنم. بی‌هیچ حرکت و مقاومتی ایستاده بودم. گذر زمان باعث شد که آلت بزرگ شده‌اش پرده دریده و در این هنگام صدای یکی از بچه‌ها که وارد باشگاه شد را شنیدم که گفت: سلام، کسی نیست؟

***

این اتفاق باعث شد که من هم از جلسه بعدی به باشگاه نروم. نمی‌دانم داستان غیب شدن بقیه بچه‌ها، همان بود که من نیز تجربه کرده بودم یا نه ولی آنچه را که مطمئنم این است که حادثه‌هایی مانند به آن روز، هر روز در اطراف‌مان صورت می‌گیرد و بذر ترس‌هایی را در دل‌ها می‌کارد که تا انتهای عمر همراه خیلی‌ها است. اتفاق‌هایی که به خاطر آموزش ندیدن صحیح خودمان و یا بچه‌های‌مان مدام در حال تکرار است.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

نمی‌دانم حس کسی که ساعاتی بعد اعدام خواهد شد، چیست

رابطه جنسی پیش از ازدواج؛ آری یا نه!

Read Full Post »

CHILD ABUSE

ساعت ۷ صبح شد و در همان لحظه جنون به ساعت رومیزی دست داده و دیوانه‌وار بر سر و روی خود می‌کوبید. بی‌اختیار چند فحش به ساعت، مدرسه و کسانی که مدرسه رفتن را برای بچه‌ها اجبار کرده بودند، نثار کردم. ولی با این‌حال چاره‌ای جز توجه به فریادهای ساعت نداشتم و به اجبار بیدار شدم. خانه نیمه‌روشن بود و از این‌که خواهر و برادرم هنوز خوابیده‌اند ولی من مجبور می‌باشم، بیدار شده و به مدرسه بروم خشمگین بودم. غرغرکنان صبحانه همیشگی که صبح‌های زود مزه‌ای بهتر از زهر نداشتند را تخیده و لباس پوشیدم و در این هنگام به رسم همیشگی و خسته‌کننده‌ای مادرم از من خواست تا خودم را بپوشانم.

هوای سرد زمستانی، زود بیدار شدن، تکالیفی که آماده نکرده بودم و اضطراب از نوع رفتار معلم، پاهایم را سنگین کرده و گذر از راه چند دقیقه‌ای مدرسه را برای من، هم‌چون اعدامی‌ها زجرآور کرده بود.  انگار که قرار است تا چند دقیقه دیگر گردن زده شوم. از سلام کردن به مغازه‌دارهای کوچه و خیابانمان که آن موقع صبح هم‌چون جغد من را نظاره کرده و منتظر سلام من  بودند، بی‌زار بودم. با هر حیله‌ای که بود از سلام دادن به آن‌ها طفره رفتم. در آن لحظه‌ها صدایی زشت‌تر از آواز عاشقانه گنجشک‌ها و یا صدای له شده برف، زیر کفش‌های ستم‌گر من وجود نداشت.

در افکار خود غوطه‌ور بوده و با خود می‌ژکیدم که به ناگاه در راه همیشه خلوت مدرسه صدایی شبیه زمزمه‌های مادربزرگ پیرم من را ترساند. سرم را بلند کرده و پیرمردی برای من عیان شد. پیرمرد به من نزدیک شده و نشانی محلی را پرسید و من نیز در جواب وی اظهار بی‌اطلاعی کردم. پیرمرد از من تشکر کرد ولی با این حال، به راه خود ادامه نداده و با من هم‌راه شد. توجهی به وی نکردم ولی هم‌چون ماشین‌هایی که به جلوی ماشین‌های دیگر می‌پیچند به من نزدیک شده و دست یخ‌زده‌ از شدت سرمای من را که از لجم با خود دست‌کش نپوشانده بودم را محکم گرفت. تعجب بعد از آن و مقاومت طبیعی بود ولی سیمای خندان و مهربان وی مجال مجادله را ممکن نکرده و دست سرد و کوچک من، صید دست پرحرارت و بزرگ صیاد شد. چند گامی با وی برداشتم و وی این‌بار از پیشه‌ام پرسید و من با نگاهی چون عاقل اندر سفیه، وی را نگریستم و با خود اندیشیدم چه سئوال ابلهانه‌ای! معلوم است که به مدرسه می‌روم. پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها واضح بود نیز پی‌درپی، گفته می‌شد با این حال، سیمای جدی و خندان وی من را مجاب کرد که به آن‌ها پاسخ دهم. گام‌های دیگری برداشتیم و من به تمنای خداحافظی از وی، دستم را از دستان وی گسیختم. در آن لحظه وی صورتم را بوسه زده و تمنای چند بوسه دیگر کرده و من به رسم ابلهانه‌ اکرام و احترام پیرمردها برگشته و استدعای وی را پذیرفتم و لپ‌های خود را در اختیار وی گذاشتم و در پی آن، بوسه‌هایی که مسلسل‌وار صورت گرفت.

هنگام انفصال اگرچه بوسه‌های وی معنی چندانی برای من نداشت ولی، خنده‌ها و قه‌قه‌های وی حکایت از سود بزرگی از معامله‌ای که با من کرده بود، خبر می‌داد. از هم جدا شدیم من به سوی مدرسه رفته و وی به سوی شکاری ابله هم‌چون من رفت!

ادامه دارد …

Read Full Post »