Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دل‌نوشته‌ها’ Category

Poooolice

پرده نخست؛ در یک روز آفتابی در پیاده‌روی یکی از چهارراه‌های شلوغ شهر ایستاده و منتظر دوستم هستم.

پلیس: حرکت کن. زود باش …

من: جناب، منتظر دوستم هستم و این‌جا قرار گذاشتیم. تا چند دقیقه دیگه می‌آد و اگه اجازه بدی همین‌جا منتظر بمونم.

پلیس ۱: گفتم حرکت کن و حرف اضافه‌ای هم نزن.

در این زمان به من نزدیک شده و می‌گوید: من امثال تو رو خوب می‌شناسم همه‌تون آویزون دخترایید تا من روم رو برگردونم، می‌ری شماره می‌دی بهشون. الآنم حرکت کن و برو یه جای دیگه بایست.

دوستم به من: بیا یه دوری بزنیم تا اون یکی‌مون هم بیاد.

***

پرده دو؛ رفتار شرم‌آور و لحن بد پلیس باعث شد جوگیر شده و مانند فیلم‌ها به گمان این‌که اعتراضم تاثیرگذار خواهد بود، اعتراض مسالمت‌آمیزی به رییس‌شون که چند متر پایین‌تر ایستاده بود، بکنم.

من: سلام جناب سرگرد. هم‌کارتون با لحن بسیار بد و زننده‌ای با مردم حرف می‌زنه. فکر کنم باید محترمانه‌تر از این حرف بزنه.

سرگرد: چی گفته مگه؟

در این‌جا من شرح واقعه را می‌دهم.

سرگرد در حالی که غش غش می‌خندد، با لحن طلب‌کارانه‌ای می‌گوید: پسر جان برو پی کارت. برای ما این‌قدر مظلوم‌نمایی نکن. همین جلوی چشم ما، همه‌تون دختربازی می‌کنین و انتظار دارین چه جوری حرف بزنیم؟

در این لحظه وی حرکت کرده و به سمت دیگری می‌رود و من دنبالش راه می‌افتم تا حرفم رو بزنم.

در اون موقعیت نمی‌شد فرق بین دختربازی و مزاحمت رو با دوست‌دختر و یا دوست‌پسر داشتن براش شرح بدم پس تصمیم گرفتم که همه چی رو از اصل رد کنم و گفتم: جناب من خودم با این کارها مخالفم. من خودم تحصیل‌کرده‌ام ولی این نوع برخورد رو با خودم توهین‌آمیز می‌دونم.

سرگرد: رفتار توهین‌آمیز یعنی سرباز ما تو رو بزنه و یا این‌جوری هلت بده (در این‌جا وی من رو هل می‌دهد) یا بهت فحش بده؛ در این‌جا با حرکت دست می‌گوید: مثلا بگه یارو و یا آهای مردک حرکت کن. مگه برخورد پلیس‌های امریکا رو ندیدی؟

در این لحظه مردم جمع شده و هر کدام یه نظری می‌دهند …

ره‌گذر شماره ۱ یواشکی خطاب به من می‌گوید: پسر جان مگه بی‌کاری؟ از جونت سیر شدی؟ همه‌شون مثل هم هستند و بی‌خودی خودت رو در هچل ننداز. من یکی رو می‌شناسم که سر یه قضیه با پلیس درافتاد و …

در این لحظه صدای نخست، ضعیف‌تر شده و ره‌گذر شماره ۲ تازه‌رسیده می‌گه: پسر جان کم ادای اون روشن‌فکرها رو در بیار. حتمن یه کاری کردی که باهات برخورد شده.

پلیس ۱ در این‌جا  وارد معرکه شده و می‌گوید: جناب سرگرد این بی‌کاره و دلش می‌خواد وقتش رو این‌جوری پر کنه. برای این‌که ناراحت نشی خودت حرکت کن تا کسی چیزی بهت نگفته تا بعدا گلایه نکنی!

پلیس ۲: بیا برو دیگه. چه‌قدر حرف می‌زنی؟ مزاحم کار ما هم نشو.

من بدون خداحافظی حرکت کرده و آخرین صدایی که می‌شنوم از طرف دوستم است که می‌گوید: مگه بی‌کاری؟ دردسر رو دوست داری انگار؟

در این لحظه دوست دیگرم را از دور می‌بینم که به ما نزدیک می‌شود …

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

یک راه‌کار عملی برای اثبات لزوم رعایت حجاب برای خواهران بی‌حجاب

Advertisements

Read Full Post »

Life

زندگی در گذر است چه بخواهیم و چه نخواهیم. اگر بخواهیم پابه‌پای زندگی گام برداریم باید با سرعت آن، خودمان را هم‌آهنگ کنیم ولی آیا آمادگی ما آن‌قدر است که توانایی آن را داشته باشیم؟ حتی دونده‌های دوی‌سرعت هم نمی‌توانند طولانی مدت دویده و سرعت بالای خود را حفظ کنند. تمایز زندگی ما که آن‌هم پر از چاله و چوله و مانع است با زمین دو که فقط برای رسیدن به هدف ساخته شده، چشم‌گیر است. این در حالی است که هر مانعی تنها جسم ما را درگیر خود نمی‌سازد و می‌تواند اندیشه و وجود را از ما بگیرد. درست در این زمان است که دوست نداریم دوباره بایستیم و یا برخی زمان‌ها پس‌گرد نیز می‌کنیم. این‌جا است که بعد از مدتی گمان می‌کنیم از زندگی باز مانده‌ایم و این‌بار افسوس زمان‌های از دست رفته، ما را عقب‌تر نگه می‌دارد.

می‌پندارم که باید در این حالت به دنبال یافتن چیزی یا یک نوآوری در درون خود باشیم؛ درست به مانند کشف ماشین‌ها که سرعت بسیاری به جوامع انسان‌ها داد، یک عامل درونی و یا بیرونی که می‌تواند تمام عقب‌ماندگی‌های ما را جبران کند. برای این مکاشفه، نیاز است که باندیشیم، تنها باشیم، تنبلی کنیم، عقب بمانیم تا شوق و خواست پیش‌رفت از درون به وجود آید. شوق رسیدن به کسی یا موفقیت می‌توان درست مانند نوآوری‌های انسان‌های امروزی جبران‌کننده باشد. اما حتی این‌هم می‌تواند خطرناک باشد چون نرسیدن به هدف و یا توجه نکردن به سایر جنبه‌ها و اجزای زندگی می‌تواند باز ما را مانند خودرویی که تصادف کرده، پس بگذارد.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

دشمنی که وجودش حیاتی است

Read Full Post »