Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘داستان‌های کوتاه’ Category

pedophile-2

بچه‌بازها چه شکلی می‌باشند؟ قسمت اول

به مرور خاطره بوسه‌های پیرمرد در ذهنم کم‌رنگ‌تر شد ولی خنده‌های سرشار از مستی او در پستوی ذهنم باقی مانده بوده و هرازگاهی مهمان ناخوانده ذهن من می‌شد. هر زمان که به فکر این اتفاق می‌افتادم، به همه قصه‌هایی که در آن پیرمردها را مهربان نشان می‌دادند، فحش می‌دادم چون که آن قصه‌های کودکانه بودند که من را بسیار خوش‌بین و اسیر دام وی کرده بودند. این‌که فهمیده بودم آن بوسه‌ها نه از روی محبت بلکه از شهوت و لذت بود، تا مدت‌ها من را عصبانی می‌کرد.

به آرامی، غبار زمان بر خاطره‌ها می‌نشست و آن بدبینی‌های نخستین که به همه و به خصوص پیرمردها داشتم کم‌رنگ‌تر می‌شد. به تدریج باور کرده بودم که کار نکوهیده آن پیرمرد را نمی‌توان به همه آدم‌هایی که در اطرافم در رفت و آمد بودند، تعمیم داد. گذر زمان، محبت آفتاب را بیش‌تر کرده و از گرمای محبت وی، برف‌ها آب شده و در پی آن شکوفه‌ها زاده شدند. تغییر فصل‌ها ادامه داشت تا این‌که تابستان فرا رسیده و بعد از امتحانات پایان سال دغدغه‌های همیشگی من و البته خانواده‌ام شروع شد. به همین خاطر، در کلاس کشتی مانند بسیاری از پسرهای هم‌سن خودم اسم‌نویسی کردم. این کلاس برای خانواده‌ام نیز مفید بود؛ چون لااقل چند ساعتی از من و ورجه ورجه‌هایم راحت می‌شدند و صد البته انرژی مضاعف من در راه سودمندتری صرف می‌شد. خودم هم کشتی را دوست داشتم؛ چون به واسطه آن اعتماد به نفسم بیش‌تر شده و فکر می‌کردم با قوی‌تر شدن هرگز اسیر شکارچیانی مانند آن پیرمرد نخواهم شد. در آن دوره، یاد گرفتن کشتی را معجزه یا کیمیاگری می‌دانستم که قرار بود من را از یک موجود ضعیف تبدیل به موجودی قدرت‌مند و متکی به خود کند.

کلاس کشتی شروع شده و من هم به تدریج با محیط و انسان‌های غریبه اخت می‌شدم. همیشه از این‌که در جاهایی باشم که غریبه‌ام راضی نبودم و سعی می‌کردم طرح دوستی را خیلی زود ریخته و دوستانی برای خود برگزینم. گروهی که هم‌زمان با هم در کلاس بودیم روز به روز پیش‌رفت می‌کردیم و تغییراتی که در بدن‌های‌مان به وجود می‌آمد همه را برای ادامه حضور در کلاس‌ها مشتاق‌تر می‌کرد. مانند همه دوره‌ها بچه‌ها به مرور بهتر شده و فن‌های بیش‌تر و کارآمدتری یاد گرفته و گاهی با هم کشتی می‌گرفتند.

در باشگاه به جز یک مورد همه چیز عادی به نظر می‌رسید. چیزی که در اوایل زیاد به چشم نمی‌آمد غیب شدن بعضی از بچه‌ها بود که به یک‌باره دیگر به باشگاه نمی‌آمدند. هیچ‌کس دلیل نیامدن آن‌ها را نمی‌دانست و این چرخه هر چند هفته یک بار ادامه داشت. من هم آن‌قدر علاقه‌مند به کلاس‌ها بودم که فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها غیب شوم.

در یکی از روزها، زودتر از همیشه از خانه خارج شده و به باشگاه رسیدم. در را که باز کردم، سکوتی مرگ‌بار بر آن‌جا سایه افکنده بود و من قدم‌های خود را با احتیاط برمی‌داشتم. تا بدان روز آن‌جا را آن‌قدر خلوت ندیده بودم و همین برای من جالب و وهم‌آلود بود. به در سالن که رسیدم، مربی را که مردی نهیف و لاغراندام ۵۰ ساله با موهای به رنگ برف درآمده بود دیده و سلام و احوال‌پرسی کرده و وارد رخت‌کن شدم. چون نفر نخست بودم عجله‌ای برای عوض کردن لباس نداشته و با اکراه این‌کار را انجام می‌دادم. نیمه‌لخت شده بودم که به ناگاه صدای باز شدن در رخت‌کن را شنیده و آماده احوال‌پرسی با هم‌باشگاهی خود شدم که در آن لحظه، به شکل غیرمنتظره‌ای دیدم استاد وارد رخت‌کن شد. او آن‌گونه وانمود کرد که انگار به دنبال پیدا کردن وسیله‌ای آمده و من هم اعتنایی نکردم. چند ثانیه بعد، ناگهان کسی از پشت نزدیک شده و دستان خود را به دور من حلقه زد. در لحظه نخست، به گمان این‌که یکی از دوستانم شوخی می‌کند واکنشی نشان ندادم ولی صدا و دست‌های چروکیده‌ای که متعلق به مربی بود، بدنم را از هر حرکتی باز داشت. در این حال، جسم بی‌حرکت من اجازه نشان دادن آتشی که روحم را می‌سوزاند نمی‌داد و بی‌حرکت هم‌چون سنگ ایستاده بودم.

صدای نفس‌هایش را از پشت سرم می‌شنیدم و نفسم به خاطر گرفتار شدن در حلقه دستانش بالا نمی‌آمد. این تماس آن قدر از نزدیک بود که حتی می‌توانستم تپش‌های شدیدتر شده قلبش را حس کنم. بی‌هیچ حرکت و مقاومتی ایستاده بودم. گذر زمان باعث شد که آلت بزرگ شده‌اش پرده دریده و در این هنگام صدای یکی از بچه‌ها که وارد باشگاه شد را شنیدم که گفت: سلام، کسی نیست؟

***

این اتفاق باعث شد که من هم از جلسه بعدی به باشگاه نروم. نمی‌دانم داستان غیب شدن بقیه بچه‌ها، همان بود که من نیز تجربه کرده بودم یا نه ولی آنچه را که مطمئنم این است که حادثه‌هایی مانند به آن روز، هر روز در اطراف‌مان صورت می‌گیرد و بذر ترس‌هایی را در دل‌ها می‌کارد که تا انتهای عمر همراه خیلی‌ها است. اتفاق‌هایی که به خاطر آموزش ندیدن صحیح خودمان و یا بچه‌های‌مان مدام در حال تکرار است.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

نمی‌دانم حس کسی که ساعاتی بعد اعدام خواهد شد، چیست

رابطه جنسی پیش از ازدواج؛ آری یا نه!

Advertisements

Read Full Post »

Iran

یکی از به درد نخورترین قسمت‌های پیکان، بخاری این ماشین بود که فقط تو تابستون می‌تونست یکم ماشین رو خنک‌تر کنه! من اوایل که گواهی‌نامه گرفته بودم مثل خیلی از ایرانی‌های اصیل یه پیکان داشتم که این هیچ وقت بخاریش به دردم نخورد. داخل شهر که رانندگی می‌کردم تا گرم بشه، به مقصد می‌رسیدم و خارج از شهر تو جاده هم که بودم، یکم که ماشین و بخاری گرم شده بود، دوباره تو جاده سرد می‌شد و از درزاش هم اون‌قدر هوا داخل می‌شد که دوباره سردم می‌شد.

الآن در چنین کشوری که تا همین چند سال پیش در اون پیکان و هنوز هم پراید تولید می‌شه، چه قدر باید پیش‌رفت در زمینه‌های فن‌آوری و دانش رو باور کنیم؟

Read Full Post »

اسلحه‌ام را که بعد از کشتن «مکاروف» مدت‌ها بدون استفاده مانده و در داشبرد خاک می‌خورد، بی‌درنگ برداشته و شلیک کردم. هیچ وقت این قدر بی‌محابا و با اطمینان از تفنگ استفاده نکرده بودم ولی با اتفاقات این چند روز، شک نکردم که چاره‌ای جز شلیک ندارم و تنها راهی که باعث خواهد شد جان سالم به در ببرم، شلیک به طرف مهاجم است. بعد از گلوله نخست، گلوله دوم و سوم نیز شلیک شد ولی انگار گلوله‌ها بر این شخص رویین‌تن تاثیری نداشت. در همین گیر و دار، همه چیز از حرکت ایستاد، انگار که زمان متوقف شد و در همین حال، نوری به سمت من آمد. خیال کردم که کشته شده و فرشته مرگ به سـراغم آمده است. باید وحشت‌زده می‌شدم ولی با آمدنش آرام‌تر شدم و برخلاف تصورم از وی، او خود را «سماییل»، فرشته نگه‌بان من معرفی کرد. پس از کلی سرزنش شدن به خاطر این که در طول عمرم هرگز فیلم‌های «زامبی» ندیده بودم، به من آموخت که تنها راه کشتن این مهاجمان، شلیک به سر و مغزشان است. بلافاصله پس از آن، از رویای خود بیدار شده و مهاجم را که در توقف زمان یارای حرکت نداشت، با  گلوله چهارم نقش بر زمین کردم. خوش‌حالی پس از سقوط وی طولانی مدت نبود و گله‌ای از زامبی‌ها به خاطر صدای شلیک، متوجه من شده و به سمت من می‌آمدند.

zombies

به هر زحمتی که بود با سرعت زیاد از وسط گله زامبی‌ها خودم را به خانه رساندم. تسلیم خستگی شدم و بی هر مقاومتی روی کاناپه دراز کشیدم و غرق خوابی عمیق گشتم. در خواب فشاری بر قفسه سینه‌ام احساس کردم و ناگهان بیدار شدم ولی توان حرکت نداشتم. می‌توانستم نفس بکشم و چشمانم را تکان دهم ولی مانند فردی فلج، نمی‌توانستم تکان بخورم. همین که چشمانم را باز کردم، موجودی زشت را با دماغی عجیب که بیش‌تر شبیه یک دماغ مصنوعی بود، روی سینه‌ام دیدم.  سرش را نزدیک‌تر آورد؛ انگار که می‌خواهد در من نفوذ کند. یعنی داشتم تسخیر می‌شدم؟ آیا این شیطان بود؟ به هر زحمتی بود دست خود را به حرکت درآوردم و نخستین چیزی که به ذهنم آمد، چنگ زدن به بینی آن موجود بود. پس از آن، جریان یافتن خون به عضله‌هایم را احساس کردم و توانستم بر خود مسلط شوم. آن موجود، بلافاصله همچون حیوانی رام شده، مطیع من شد و التماس می‌کرد که بینی‌اش را ول کنم و می‌گفت که حاضر است هر آن چه را که می‌خواهم به من دهد. یک درخواست احمقانه که نمی‌دانم در آن شرایط چه طور به ذهنم آمده بود را از وی کردم! نزدیک جام‌جهانی ۲۰۱۴ بود و بلیط این مسابقه‌ها را خواستم ولی یادم افتاد که زامبی‌ها همه دنیا را گرفته‌اند و دیگر تمدنی وجود نداشت که بخواهد جام‌جهانی را برگزار کند. از او درخواست فول‌آلبوم هنرنمایی‌های دوشیزه «الکسیس تگزاس» را کردم تا به رسم همه پیشینگانم شب جمعه را که در پیش بود، به صورت آبرومندانه‌ای به صورت تک‌نفره اجرا کنم. همین که آرزویم برآورده شد، چون قول داده بودم «بختک» را آزاد کردم.

کاملاً به هم ریخته بودم وعلت حمله‌های موجودات فراطبیعی به خود را نمی‌دانستم! آیا شیاطین و ارواح قیام کرده بودند و می‌خواستند انتقام‌شان را از انسان‌ها بگیرند؟ ساعت ۸ عصر بود و بانو تگزاس مشغول هنرنمایی بودند که ناگهان احساس کردم که هوا سرد شده است. جای تعجب داشت که چه طور در فصل تابستان در حالی که تا پیش از این هوا بسیار گرم بود، به یک‌باره به این اندازه سرد شده باشد. این سرما ناشی از چه بود؟ یک بی‌نظمی در آب و هوا و یا … . تعلل لازم نبود این نشانه‌هایی از وجود ارواح در خانه‌ام بود به خصوص این که جریان الکتریسیته نوسان پیدا کرده بود و چراغ پذیرایی، روشن و خاموش می‌شد. یادم آمد که موقع بیرون رفتن آن موجود، از یاد برده بودم که خط نمک پشت در ورودی را ترمیم کنم و همین اشتباه می‌توانست به معنی از دست دادن جانم یا تسخیرشدنم توسط شیطان باشد. بلافاصله به سمت اسلحه قدیمی‌ام رفتم؛ یک «رولور» قدیمی که مطابق با شنیده‌ها در امریکا ساخته شده بود و می‌توانست انسان و فراتر از آن را نابود سازد. با نمک، دایره‌ای ساختم و به داخل آن رفتم تا از گزند هر گونه موجود فراطبیعی در امان باشم. به یک‌باره چراغ خاموش شد و جریان هوای سردی را که شبیه هوای بازدم بود، در پشت گوش‌هایم احساس کردم و بلافاصله برگشتم. یک روح تبر به دست در حال نزدیک شدن بود ولی به خاطر نمک نمی‌توانست نزدیک‌تر شود. بی‌هرملاحضه‌ای شلیک کردم و وی نقش بر زمین شـد.

05-ghost

جای تعلل دوباره نبود و باید به پناه‌گاه می‌رفتم تا از شر موجودات اهریمنی راحت می‌شدم. در قسمتی از انباری خانه پناه‌گاهی داشتم که مطمئن بودم هیچ موجود فراطبیعی نمی‌تواند به آن وارد شود. وارد پناه‌گاه شدم و نفسی عمیق کشیدم و از این که دیگر در امانم، خوش‌حال بودم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که چند ضربه به در پناه‌گاه زده شده انگار که کسی پشت در بود و می‌خواست در را برایش باز کنم. از چشمی در نگاه کردم، دو موجود شبیه به انسان با روپوش‌هایی به رنگ سفید پشت در بودند. در افسانه‌ها و کتاب‌ها خوانده بودم که این موجودات ترس‌ناک‌ترین موجودات اهریمنی هستند که به سختی می‌توان بر آن‌ها چیره شد. بسیاری از ماها قربانی و اسیر آن‌ها شده بودیم. شنیده بودم که آن‌ها، افرادی مثل من را برای مدت‌ها در غل و زنجیر کرده و زندانی می‌کنند. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود. در باز شد و غریبه‌ها وارد شدند. انگار قفل در طاقت مقابله با جادوی آن‌ها را نداشت و نتوانست برابر جادوی‌شان مقاومت کند. همین که وارد شدند، در دست یکی از آن‌ها، جلیقه‌ای را دیدم که طبق نوشته کتاب‌های کهن برای اسیر کردن انسان‌ها به کار می‌رود. لباسی با آستین‌های کشیده و در دست دیگری، استوانه‌ای حاوی مایع جهنمی که کاربردش در کتاب‌های کهن، هوش‌بری از انسان نوشته شده بود. ناگهان به طرفم حمله کردند و آن تله پیراهن‌گونه را بر تن من کردند و مایع را بر بازویم زدند.

Jacket

داشتم از هوش می‌رفتم. بالاخره من نیز تسلیم شدم و شیاطین داشتند بر آخرین بازمانده‌ها هم چیره می‌شدند. در راه خروج از خانه، مادر و خواهرم را دیدم که ماه‌ها پیش تسخیر شده بودند. انگار که آن‌ها هم‌دست آن شیاطین سفیدپوش شده بودند و دیگر چشمانم توان باز ماندن را نداشتند. همه جا تاریک شد و آخرین صدایی که شنیدم، صدای مادرم بود که گفت: «آقای دکتـــــــــر مراقب پسرم باشید. نکند مثل دفعه پیش، فرار کند!» البته در پس زمینه آن، صدای بانو الکسیس بود که می‌گفت: oh yeah … go on.

خواندن نوشته‌های زیر نیز توصیه می‌شود:

بچه‌بازها چه شکلی می‌باشند؟ قسمت اول

حساب‌رسی‌های هفتگی و رازی که برملا نشد

Read Full Post »

white cane

فریادی از پشت سر باعث شد که به ناگاه رویایی که در آن بودم، رنگ ببازد و چشمانم، بی‌اختیار به طرف منبع صدا بچرخند. صحنه‌ای که دیدم در هول داده شدن مردی نحیف با عینکی دودی توسط مردی قوی‌هیکل و نقش بر زمین‌شدن وی، خلاصه می‌شد. بلافاصله آن مرد قوی‌هیکل شروع به فحش دادن کرده و با پا، ضربه‌هایی محکم به وی زد. این اتفاق، آن‌قدر سریع افتاد که من هیچ حرکتی نتوانستم بکنم و هم‌چون تماشاگر فیلم، دخالتی نتوانستم در آن داشته باشم. زنی که کنار مرد قوی‌هیکل بود و به نظر می‌رسید همسر وی باشد، رو به مرد کرد و گفت: بس است دیگر! شاید عمدی نزده است!

با این حال، مرد قوی‌هیکل با صورتی برافروخته هم‌راه با نعره‌هایی که سر می‌داد، گفت: مگر کور است؟ غلط کرده که به ناموس من تنه زده! من این‌ها را می‌شناسم؛ باید ادب شوند تا دیگه از این غلط‌ها نکنند.

مردی که بر زمین افتاده بود و کتک می‌خورد، پشت سر هم می‌گفت: آقا! من خانم شما را ندیدم؛ معذرت می‌خواهم از عمد نبود. معذرت می‌خواهم!

مردم کم‌کم جمع شدند و مرد قوی‌هیکل را دوره کرده و وی را از صحنه دعوا، دور کردند. هر کسی حرفی می‌زد، حق را به وی داده و سعی می‌کردند که وی را آرام‌تر کنند. در همین حین، مردی که نقش بر زمین شده بود، روی زمین نشست و با حرکات دست، عصای سفیدی را از روی زمین برداشت و ایستاد. عینک را به چشمانش زد، لباس‌هایش را تکاند و بی‌آن‌که حرفی بزند، با حرکت عصا راه خود را پیدا کرده و از آن‌جا دورتر شد.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

رابطه جنسی پیش از ازدواج؛ آری یا نه!

حس و تجربه‌ای مشترک

Read Full Post »

teacher1

سال دوم راه‌نمایی سر کلاس تاریخ، یکی از بچه‌ها به قصد شوخی، کتاب من را برداشته و در همان حالت نشسته، دست به دست کرد تا کتاب به دست بچه‌هایی که در ردیف نخست، روبه‌روی معلم نشسته بودند، برسد. من که همه تلاش‌ها و چانه‌زنی‌هایم تا آن لحظه باعث نشده بود که زنجیره انتقال کتاب به پیش‌گاه معلم قطع شود؛ رسیدن کتاب به انتهای زنجیره و پرسش «این کتاب مال کیه؟» از طرف آموزگار را، راه نجات و دست‌یابی به کتابم می‌دانستم. از آن‌جایی که انجام هر کاری هزینه دارد، گرفتن کتاب از بچه‌ها توسط معلم، هرچند باعث پس‌گرفته شدن کتاب شد ولی هزینه این نقل‌وانتقال سیلی محکمی بود که درگوش من زده شد. من که خود را حق و تنبیه را شایسته دوست بغل‌دستی خود می‌دانستم، هرگز انتظار سیلی به آن محکمی را نداشتم. سیلی که هم‌راه با این عبارت بود: «یادت باشه که همیشه حق رو باید گرفت!»

پرسش این‌که بعد از سیلی خوردن از معلم تاریخ، آیا حق من است که جواب سیلی را بدهم، برای خودم به روشنی مشخص نیست ولی این‌که جواب آن سیلی را نداده‌ام یعنی حرف معلم لااقل در کوتاه‌مدت تاثیرگذار نبوده که بابت این هم معلم باید خوش‌حال باشد و هم ناراحت! خوش‌حال از عدم‌واکنش متقابل من و ناراحت از عدم‌تاثیرگذاری جمله‌اش.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

حساب‌رسی‌های هفتگی و رازی که برملا نشد

وقتی «پارازیت انداز» محله‌مون جزیی از خانواده‌ام شد

Read Full Post »

Toilet

سال‌ها پیش، با دوستان دانش‌گاهی برای تماشای بازی فوتبال به ورزش‌گاه رفته و در آن‌جا، یکی از دوستان برای انجام کاری مشخص، به سرویس بهداشتی ورزش‌گاه رفت. ما که در جلوی در منتظر بودیم، شاهد رفتاری از وی شدیم که تا مدت‌ها سوژه خنده‌های جمع‌های دوستانه ما بود. آن دوست گرامی ما، پس از ورود به سرویس بهداشتی، با عجله از آن‌جا خارج شد و به ما گفت: فکر کنم اشتباهی رفته‌ام! نکنه این‌جا سرویس بهداشتی زنانه باشد!؟ هر چند پس از آن، دوست‌مان ملتفت شد که در زمین‌های فوتبال ایران، هیچ زنی را راه نداده و به همین خاطر، همه سرویس‌های بهداشتی مردانه می‌باشند.

***

در مورد خاطره بالا باید گفت که بسیاری از مسائل می‌تواند آن‌قدر در جامعه‌ای مطرح شود که پس از مدتی نهادینه شده و جزیی از وجود لاینفک اندیشه اعضای آن جامعه شود. این باورها، آن‌قدر زورمند می‌باشند که اگر به هر دلیلی لزومی به رعایت آن نباشد، باز یکی از نخستین گزینه‌هایی خواهند بود که در مواجه با موقعیت‌های مشابه، مغز سعی خواهد کرد واکنشی برای پاسخ به آن از خود نشان دهد. اگر سیر پاسخ‌گویی مغز را در این مورد شبیه به روندنما (فلوچارت) برنامه‌نویسی‌های رایانه‌ای بدانیم، با روندنمایی مواجه خواهیم شد که در قسمتی از آن به خاطر وجود نداشتن گزینه «نه»، ادامه روند به مشکل برخواهد خورد و یا در یک حلقه معیوب، روند تکرار خواهد شد.

این روند در مواردی که از آن به خط قرمز تعبیر شده و ریشه در هنجارها و سنت‌ها دارد، بیش‌تر صدق می‌کند. مثال بارز این نوع نگرش در بطن جامعه، تفاوت قائل شدن بین مردها و زن‌ها و مرزهای فرضی تعیین‌شده بین این دو جنسیت بدون هرگونه دلیل معقولانه‌ای است. برای مثال، در جامعه حال ایران به وسیله تبلیغات هوژمون‌ها، به آن حد به تفکیک زن و مرد اشاره شده است که گاهی که نیاز به رعایت آن اجبار به علت وجود نداشتن هم‌زمان یکی از این دو جنسیت نیست، باز به ناچار و از روی عادت، ترس از عدم صحیح رعایت شرایط به وجود می‌آید. حال آن‌که، شاید این مورد از لحاظ عقلی موردی بسیار پیش‌پا افتاده باشد ولی برخوردهای متحجرانه و بدون هر دلیل منطقی، باعث واکنش‌ها و ترس‌های از این قبیل می‌شود.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

نمایش‌نامه‌ی پلیس و گوز روشن‌فکری من!

پرده بکارت زنان، مردسالاری و سنت‌ها

Read Full Post »

Poooolice

پرده نخست؛ در یک روز آفتابی در پیاده‌روی یکی از چهارراه‌های شلوغ شهر ایستاده و منتظر دوستم هستم.

پلیس: حرکت کن. زود باش …

من: جناب، منتظر دوستم هستم و این‌جا قرار گذاشتیم. تا چند دقیقه دیگه می‌آد و اگه اجازه بدی همین‌جا منتظر بمونم.

پلیس ۱: گفتم حرکت کن و حرف اضافه‌ای هم نزن.

در این زمان به من نزدیک شده و می‌گوید: من امثال تو رو خوب می‌شناسم همه‌تون آویزون دخترایید تا من روم رو برگردونم، می‌ری شماره می‌دی بهشون. الآنم حرکت کن و برو یه جای دیگه بایست.

دوستم به من: بیا یه دوری بزنیم تا اون یکی‌مون هم بیاد.

***

پرده دو؛ رفتار شرم‌آور و لحن بد پلیس باعث شد جوگیر شده و مانند فیلم‌ها به گمان این‌که اعتراضم تاثیرگذار خواهد بود، اعتراض مسالمت‌آمیزی به رییس‌شون که چند متر پایین‌تر ایستاده بود، بکنم.

من: سلام جناب سرگرد. هم‌کارتون با لحن بسیار بد و زننده‌ای با مردم حرف می‌زنه. فکر کنم باید محترمانه‌تر از این حرف بزنه.

سرگرد: چی گفته مگه؟

در این‌جا من شرح واقعه را می‌دهم.

سرگرد در حالی که غش غش می‌خندد، با لحن طلب‌کارانه‌ای می‌گوید: پسر جان برو پی کارت. برای ما این‌قدر مظلوم‌نمایی نکن. همین جلوی چشم ما، همه‌تون دختربازی می‌کنین و انتظار دارین چه جوری حرف بزنیم؟

در این لحظه وی حرکت کرده و به سمت دیگری می‌رود و من دنبالش راه می‌افتم تا حرفم رو بزنم.

در اون موقعیت نمی‌شد فرق بین دختربازی و مزاحمت رو با دوست‌دختر و یا دوست‌پسر داشتن براش شرح بدم پس تصمیم گرفتم که همه چی رو از اصل رد کنم و گفتم: جناب من خودم با این کارها مخالفم. من خودم تحصیل‌کرده‌ام ولی این نوع برخورد رو با خودم توهین‌آمیز می‌دونم.

سرگرد: رفتار توهین‌آمیز یعنی سرباز ما تو رو بزنه و یا این‌جوری هلت بده (در این‌جا وی من رو هل می‌دهد) یا بهت فحش بده؛ در این‌جا با حرکت دست می‌گوید: مثلا بگه یارو و یا آهای مردک حرکت کن. مگه برخورد پلیس‌های امریکا رو ندیدی؟

در این لحظه مردم جمع شده و هر کدام یه نظری می‌دهند …

ره‌گذر شماره ۱ یواشکی خطاب به من می‌گوید: پسر جان مگه بی‌کاری؟ از جونت سیر شدی؟ همه‌شون مثل هم هستند و بی‌خودی خودت رو در هچل ننداز. من یکی رو می‌شناسم که سر یه قضیه با پلیس درافتاد و …

در این لحظه صدای نخست، ضعیف‌تر شده و ره‌گذر شماره ۲ تازه‌رسیده می‌گه: پسر جان کم ادای اون روشن‌فکرها رو در بیار. حتمن یه کاری کردی که باهات برخورد شده.

پلیس ۱ در این‌جا  وارد معرکه شده و می‌گوید: جناب سرگرد این بی‌کاره و دلش می‌خواد وقتش رو این‌جوری پر کنه. برای این‌که ناراحت نشی خودت حرکت کن تا کسی چیزی بهت نگفته تا بعدا گلایه نکنی!

پلیس ۲: بیا برو دیگه. چه‌قدر حرف می‌زنی؟ مزاحم کار ما هم نشو.

من بدون خداحافظی حرکت کرده و آخرین صدایی که می‌شنوم از طرف دوستم است که می‌گوید: مگه بی‌کاری؟ دردسر رو دوست داری انگار؟

در این لحظه دوست دیگرم را از دور می‌بینم که به ما نزدیک می‌شود …

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

یک راه‌کار عملی برای اثبات لزوم رعایت حجاب برای خواهران بی‌حجاب

Read Full Post »

Older Posts »