Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘اجتماعی’ Category

11334

یک اصل نانوشته درباره برخی مردم ایران وجود دارد که در آن، خودشان را متخصص و متبحر در هر رشته‌ای دانسته و روده‌درازی در هر زمینه‌ای را حق مسلم خود می‌دانند. به گمان این گروه، خودشان نسبت به پزشکان، مهندسان عمران و … تخصص بیش‌تری در آن رشته‌ها دارند.

حتماً، بارها برای‌تان پیش آمده که جمله معروف این عده را شنیده باشید که می‌گویند پزشکان درباره این بیماری چیزی سرشان نمی‌شود و مثلاً فلان شکسته‌بند یا ننه‌بزرگ فلانی متخصص این کار است و یا اظهارنظرهای پرطمطراق‌شان را خلاف نظر مهندسان درباره وضعیت قرارگیری ستون‌ها، اندازه ستون‌ها و … شنیده‌اید که نظر خود را ارجح بر نظر مهندسان می‌دانند.

هر چند بر طبق اصل بالا، این عده نظر خود را درست‌تر از نظر متخصص‌ها می‌دانند ولی در واقعیت و عمل، برای رسیدن به نتیجه دل‌خواه حتی چند هزارم درصدی نمی‌توان به گفته‌های‌شان اعتماد کرده و بر طبق نظر آن‌ها پیش رفت. همان‌طور که نظر یک کارگر ساده درباره نقشه‌های یک ساختمان چند ده طبقه و یا یک پل چند ده متری به سادگی رد می‌شود و یا نظر یک شکسته‌بند درباره پیچیده‌ترین عمل‌های جراحی قلب که برخلاف نظر متخصصان این رشته باشد، بی‌درنگ فراموش می‌شود، چه طور ممکن است که عده‌ای بدون هر نوع تخصصی در حالی که بیش‌تر اطلاعات پزشکی و روان‌شناسی‌شان از کتاب زیست‌شناسی دوره دبیرستان و یا ویکی‌پدیاست، این قدر راحت درباره هم‌جنس‌گرایی اظهار نظر کرده و آن را یک بیماری بنامند؟

با اطمینان زیاد می‌توان گفت که بیش‌تر افراد در بالا گفته‌شده که به لطف ظرفیت بالای این روزهای دانشگاه‌ها حتی تحصیلات تکمیلی دانشگاهی را پشت سر گذرانده‌اند، هیچ سررشته‌ای درباره روان‌شناسی جنسی نداشته و بیش‌تر نظرها و عقایدشان برگرفته از تابوهای شکل‌گرفته از دوران نوجوانی و یا تابوهای دینی‌شان است. حتی اگر هم‌جنس‌گرایی یک نوع اختلال باشد (که نیست) باز هم چرا این عده، هیچ حقی را برای افراد هم‌جنس‌گرا قائل نبوده و می‌خواهند به مانند هیتلر هر آن چه که به نظرشان طبیعی به نظر نمی‌رسد را به بهانه‌های مختلف از بین ببرند.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

دگماتیسم و هم‌جنس‌خواهی

 

Read Full Post »

pedophile-2

بچه‌بازها چه شکلی می‌باشند؟ قسمت اول

به مرور خاطره بوسه‌های پیرمرد در ذهنم کم‌رنگ‌تر شد ولی خنده‌های سرشار از مستی او در پستوی ذهنم باقی مانده بوده و هرازگاهی مهمان ناخوانده ذهن من می‌شد. هر زمان که به فکر این اتفاق می‌افتادم، به همه قصه‌هایی که در آن پیرمردها را مهربان نشان می‌دادند، فحش می‌دادم چون که آن قصه‌های کودکانه بودند که من را بسیار خوش‌بین و اسیر دام وی کرده بودند. این‌که فهمیده بودم آن بوسه‌ها نه از روی محبت بلکه از شهوت و لذت بود، تا مدت‌ها من را عصبانی می‌کرد.

به آرامی، غبار زمان بر خاطره‌ها می‌نشست و آن بدبینی‌های نخستین که به همه و به خصوص پیرمردها داشتم کم‌رنگ‌تر می‌شد. به تدریج باور کرده بودم که کار نکوهیده آن پیرمرد را نمی‌توان به همه آدم‌هایی که در اطرافم در رفت و آمد بودند، تعمیم داد. گذر زمان، محبت آفتاب را بیش‌تر کرده و از گرمای محبت وی، برف‌ها آب شده و در پی آن شکوفه‌ها زاده شدند. تغییر فصل‌ها ادامه داشت تا این‌که تابستان فرا رسیده و بعد از امتحانات پایان سال دغدغه‌های همیشگی من و البته خانواده‌ام شروع شد. به همین خاطر، در کلاس کشتی مانند بسیاری از پسرهای هم‌سن خودم اسم‌نویسی کردم. این کلاس برای خانواده‌ام نیز مفید بود؛ چون لااقل چند ساعتی از من و ورجه ورجه‌هایم راحت می‌شدند و صد البته انرژی مضاعف من در راه سودمندتری صرف می‌شد. خودم هم کشتی را دوست داشتم؛ چون به واسطه آن اعتماد به نفسم بیش‌تر شده و فکر می‌کردم با قوی‌تر شدن هرگز اسیر شکارچیانی مانند آن پیرمرد نخواهم شد. در آن دوره، یاد گرفتن کشتی را معجزه یا کیمیاگری می‌دانستم که قرار بود من را از یک موجود ضعیف تبدیل به موجودی قدرت‌مند و متکی به خود کند.

کلاس کشتی شروع شده و من هم به تدریج با محیط و انسان‌های غریبه اخت می‌شدم. همیشه از این‌که در جاهایی باشم که غریبه‌ام راضی نبودم و سعی می‌کردم طرح دوستی را خیلی زود ریخته و دوستانی برای خود برگزینم. گروهی که هم‌زمان با هم در کلاس بودیم روز به روز پیش‌رفت می‌کردیم و تغییراتی که در بدن‌های‌مان به وجود می‌آمد همه را برای ادامه حضور در کلاس‌ها مشتاق‌تر می‌کرد. مانند همه دوره‌ها بچه‌ها به مرور بهتر شده و فن‌های بیش‌تر و کارآمدتری یاد گرفته و گاهی با هم کشتی می‌گرفتند.

در باشگاه به جز یک مورد همه چیز عادی به نظر می‌رسید. چیزی که در اوایل زیاد به چشم نمی‌آمد غیب شدن بعضی از بچه‌ها بود که به یک‌باره دیگر به باشگاه نمی‌آمدند. هیچ‌کس دلیل نیامدن آن‌ها را نمی‌دانست و این چرخه هر چند هفته یک بار ادامه داشت. من هم آن‌قدر علاقه‌مند به کلاس‌ها بودم که فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها غیب شوم.

در یکی از روزها، زودتر از همیشه از خانه خارج شده و به باشگاه رسیدم. در را که باز کردم، سکوتی مرگ‌بار بر آن‌جا سایه افکنده بود و من قدم‌های خود را با احتیاط برمی‌داشتم. تا بدان روز آن‌جا را آن‌قدر خلوت ندیده بودم و همین برای من جالب و وهم‌آلود بود. به در سالن که رسیدم، مربی را که مردی نهیف و لاغراندام ۵۰ ساله با موهای به رنگ برف درآمده بود دیده و سلام و احوال‌پرسی کرده و وارد رخت‌کن شدم. چون نفر نخست بودم عجله‌ای برای عوض کردن لباس نداشته و با اکراه این‌کار را انجام می‌دادم. نیمه‌لخت شده بودم که به ناگاه صدای باز شدن در رخت‌کن را شنیده و آماده احوال‌پرسی با هم‌باشگاهی خود شدم که در آن لحظه، به شکل غیرمنتظره‌ای دیدم استاد وارد رخت‌کن شد. او آن‌گونه وانمود کرد که انگار به دنبال پیدا کردن وسیله‌ای آمده و من هم اعتنایی نکردم. چند ثانیه بعد، ناگهان کسی از پشت نزدیک شده و دستان خود را به دور من حلقه زد. در لحظه نخست، به گمان این‌که یکی از دوستانم شوخی می‌کند واکنشی نشان ندادم ولی صدا و دست‌های چروکیده‌ای که متعلق به مربی بود، بدنم را از هر حرکتی باز داشت. در این حال، جسم بی‌حرکت من اجازه نشان دادن آتشی که روحم را می‌سوزاند نمی‌داد و بی‌حرکت هم‌چون سنگ ایستاده بودم.

صدای نفس‌هایش را از پشت سرم می‌شنیدم و نفسم به خاطر گرفتار شدن در حلقه دستانش بالا نمی‌آمد. این تماس آن قدر از نزدیک بود که حتی می‌توانستم تپش‌های شدیدتر شده قلبش را حس کنم. بی‌هیچ حرکت و مقاومتی ایستاده بودم. گذر زمان باعث شد که آلت بزرگ شده‌اش پرده دریده و در این هنگام صدای یکی از بچه‌ها که وارد باشگاه شد را شنیدم که گفت: سلام، کسی نیست؟

***

این اتفاق باعث شد که من هم از جلسه بعدی به باشگاه نروم. نمی‌دانم داستان غیب شدن بقیه بچه‌ها، همان بود که من نیز تجربه کرده بودم یا نه ولی آنچه را که مطمئنم این است که حادثه‌هایی مانند به آن روز، هر روز در اطراف‌مان صورت می‌گیرد و بذر ترس‌هایی را در دل‌ها می‌کارد که تا انتهای عمر همراه خیلی‌ها است. اتفاق‌هایی که به خاطر آموزش ندیدن صحیح خودمان و یا بچه‌های‌مان مدام در حال تکرار است.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

نمی‌دانم حس کسی که ساعاتی بعد اعدام خواهد شد، چیست

رابطه جنسی پیش از ازدواج؛ آری یا نه!

Read Full Post »

Iran

نخست این‌که زنان ایرانی در بازی‌های آسیایی امسال (اینچئون) نشان دادند که زن و مرد با هم برابرند. هر چند این گفته در ایران و از طرف حکومتی‌ها به معنی برابری قدرت فیزیکی دانسته می‌شود و به همین علت به سخره گرفته و رد می‌شود ولی زنان ایرانی نشان دادند که اگر امکانات و شرایط نزدیک به مردان داشته باشند، می‌توانند نتایج خوب و حتی بهتر نسبت به مردان کسب کنند. آمار نشان می‌دهد که در ورزش‌هایی که هم زنان و هم مردان ایرانی در آن شرکت کرده‌اند آمار مدال‌های کسب شده، نزدیک بوده و تفاوتی که در کل مدال‌های کسب شده مردان و زنان است به خاطر اجازه نداشتن زنان ایرانی برای شرکت در برخی ورزش‌ها مانند دوچرخه‌سواری، وزنه‌برداری، کشتی، والیبال، بسکتبال و بوکس بوده و بی‌شک اگر زنان اجازه داشتند در این ورزش‌هاشرکت کنند، آمار مدال‌های مردان و زنان بسیار نزدیک به هم می‌شد. پس باید گفت زن و مرد برابرند به معنی برابری در حق و داشتن امکانات است و منظور برابری از لحاظ قدرت فیزیکی نیست.

دوم این که نمی‌توان از حرکت زیبای والیبالیست‌ها چشم‌پوشی کرد. در حالی که در رسانه‌های ایران زنان بیش‌تر در کنج خانه‌های‌شان دیده می‌شوند و محبت به زنان در ملاعام امری نکوهیده به شمار می‌رود ولی والیبالیست‌های ایرانی پس از قهرمانی همراه همسر و فرزندان‌شان جشن گرفته و همدیگر را در آغوش گرفتند. این را مقایسه کنید با رضازاده که پیروزی‌هایش را به چه کسی تقدیم می‌کرد.

سوم این که در بازی‌های آسیایی امسال ورزش‌کاران مرد ایرانی اجازه داشتن با داوران زن مسابقه‌ها دست داده و تماس فیزیکی داشته باشند ولی اکیداً توصیه شده بود که زنان ایرانی همچنین اجازه‌ای ندارند و این نوع دستور و نگرش نیز به وجود تفکر مردسالاری و رواج واژه‌هایی مانند ناموس در ایران مربوط است.

چهارم این که زنان ایرانی می‌توانند در خارج از ایران به سالن‌های ورزشی رفته و تیم‌های‌شان را تشویق کنند ولی در ایران همین زنان در همین ورزش‌ها نمی‌توانند نه حتی در کنار مردها بلکه در جای‌گاه‌های مجزا از مردها به تشویق تیم‌های مورد علاقه‌شان بپردازند. این که مشکل‌های مذهبی فقط در چهارچوب مرزهای ایران بروز می‌کند و یا این که مردان ایرانی ظرفیت نزدیک شدن به زنان را ندارند، مشخص نیست. از طرفی، همین زنان ورزش‌کار ایران در مقابل چشم‌های نامحرم‌های خارجی می‌توانند ورزش کنند ولی چرا مردهای ایرانی اجازه ندارند ورزش‌های بانوان را با حجاب کامل اسلامی از نزدیک ببینند، جای تعجب دارد! پاسخ این پرسش که آیا تنها مردان ایران مشکل و عقده‌های جنسی دارند و مردان خارجی ندارند نیز مشخص نیست.

پنجم این که اگر زنان ایرانی در این مسابقه‌ها حجاب کامل اسلامی داشته‌اند (که از تبلیغ‌های مقام‌ها این طور برداشت می‌شود.) چرا زن‌ها در داخل ایران اجازه ندارند به همین اندازه لباس پوشیده و در بیرون از خانه بدون مزاحمت پلیس و بسیج، در خیابان‌ها قدم بزنند؟

خواندن نوشته‌های زیر نیز توصیه می‌شود:

پرده بکارت زنان، مردسالاری و سنت‌ها

دگماتیسم و هم‌جنس‌خواهی

Read Full Post »

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

تفاوتی وجود ندارد؛ عشق، عشق است! بیست و هشتم اردیبهشت ماه مصادف با روز جهانی مبارزه با هموفوبیا

خواندن نوشته‌های زیر نیز توصیه می‌شود:

دگماتیسم و هم‌جنس‌خواهی

جامعه مردسالار و امیرحسین آکادمی موسیقی گوگوش

Read Full Post »

4kh912«گوه»، گاهی وقت‌ها خیلی شیرین‌تر از عسل طبیعی به نظر می‌آد! اشتباه نکنین من مگس نیستم ولی اگه خوش‌مزه و شیرین نیست ما آدما چرا دم به ساعت در حال گوه‌خوری هستیم؟ اگه درست حساب کنیم، می‌بینیم که خیلی از آدم‌ها بیش‌تر از سه وعده غذای معمول‌شون، گوه می‌خورن. حالا شما می‌تونین جمله اول من رو قبول نداشته باشین ولی تو زندگیم که من همه‌ش شاهد گوه‌خوری‌های آدما بودم.

وقتی به دنیا اومدم، مادرم یه بند با خودش می‌گفت: گوه خوردم تو رو زاییدم! بابام که شب‌ها به خاطر آوازخوونی من نمی‌تونست بخوابه هم همه‌ش همین رو تناول می‌کرد. حالا فکر کن، مریض هم شدم و نمی‌تونم بخوابم و اون شب، شبی بود که مهمونی گوه‌خوری برپا بود و دم به ساعت گوه می‌خوردیم.

بزرگ‌تر که شدم و می‌رفتم کوچه و با هم‌محلی‌هام بازی می‌کردم، مثل مراسم نذری، گوه در گوه می‌شد و می‌دیدی نصف آدمای محله‌مون دارن گوه می‌خورن. من، گوه می‌خوردم که چرا با بچه سرتق سکینه خانم بازی می‌کنم؛ سکینه خانم گوه می‌خورد که چرا اجازه داده بود بچه‌اش با من سرتق بازی کنه و همه‌ش مجبوره دو تا بچه نفهم در حال دعوا و گوه‌خوروندن رو جدا کنه؛ آقا بلال داشت گوه می‌خورد که چرا خونه‌شون رو تو محله‌ی ما خریده و سر و صدای بچه‌های پررو، نمی‌ذاره عملیات فتح‌المهبل عاشقانه‌اش با زنش، زینب خانم در کمال رُمنس انجام بشه و منیر خانم هم که بعد یه گوه‌خوری مفصل به خاطر اجاره نرفتن خونه‌هاش واسه شلوغی محله، دعامون هم می‌کرد. البته از اون دعاهای ناجور و ناف به پایین هر چند که ابزار این فحش‌ها در دسترسش نبود. چه می‌دونی شاید در اون روزها منیر خانم دیلدو داشته و اصلاً شاید ما ایرانیا، مخترع دیلدو (مچاچنگ) بودیم.

یکم که بزرگ‌تر شدم، مهمون‌نوازی‌های خانواده‌ام بدجوری من رو جذب خودش می‌کرد. مثلاً دور هم جمع می‌شدن و همه‌اش چند نفر رو در گوه خوردن شریک می‌کردن؛ هم‌سفره‌ای‌های این مراسم هم خمینی، خامنه‌ای، منتظری و رفسنجانی و بقیه آخوندا بودن. این مراسم اون قدر جدی برگزار می‌شد که تا مدت‌ها من فکر می‌کردم، آخوندا هم یه حشره‌ای هستن مثل مگس که از گوه تغذیه می‌کنن ولی بعداً فهمیدم آخوندها بیش‌تر می‌رینن! البته خورد و خوراک‌شون بد نیست ولی می‌دونن که چی رو باید بخورن و به چی برینن.

از وقتی هم که دنیای مجازی، اختراع شده، حقیقتاً آمار گوه‌خوری‌ها یا گوه خوراندن‌ها بیش‌تــر شده. مثلآ، تا چیزی می‌گی و کامنتی می‌ذاری یه عده‌ای کاملاً خودجوش افاضه کلامی می‌کنند و شخص کامنت‌گذار را به حلاوت گوهی، دعوت می‌کنن. از اون‌جایی هم که ملت‌مون تاب شنیدن نظر مخالف رو دارن و امکان نداره در بحثی آمپر بچسبونن، آدم اصلاً با خودش زمزمه نمی‌کنه که گوه خوردم که کامنت یا مطلبی رو نوشتم. معذرت! چون این مطلب درباره گوه‌خوری هست، باید به دروغ می‌گفتم که ملت‌مون سر هر بحث کوچیکی، رنگ چهره‌شون رنگین‌کمانی می‌شه و وقتی قرمز شدن و ادب‌شون رو نشون دادن، آدم با خودش می‌گه گوه خوردم که اصلاً نظر دادم! من گوه‌خور چه به این گوه‌خوری‌ها!

نمی‌دونم از فرط علاقه و خاطراتم درباره گوه هست که دنیای مجازی رو پر گوه می‌بینم یا واقعاً فضای مجازی فارسی، یه مستراح عمومی پر از گوهه!

خواندن نوشته‌های زیر نیز توصیه می‌شود:

یک راه‌کار عملی برای اثبات لزوم رعایت حجاب برای خواهران بی‌حجاب

حساب‌رسی‌های هفتگی و رازی که برملا نشد

Read Full Post »

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

نمی‌توان برای همیشه، زن را در حصار اندیشه‌های پوسیده نگه داشت و بالاخره روزی فرا خواهد رسید (شاید رسیده) که زنان این حصارهای پوسیده باقی‌مانده از صدها و شاید هزاران سال را در هم شکسته و لذت آزادی را بیش از بیش بچشند.
گاهی، یک ایده ساده می‌تواند آن‌قدر الهام‌بخش بوده که طوفانی به پا کرده و ساختارهای به ظاهر قوی ولی در باطن پوسیده را درهم بشکند. این ایده این‌بار از جانب «مسیح علی‌نژاد» مطرح شد و آن‌قدر زنان ایرانی تشنه آزادی‌های هر چند کوتاه و به قول خودشان یواشکی بودند که در این باره، صفحه فیس‌بوکی درست شد، چند ده تصویر از طرف خود زنان فرستاده شده و چندین هزار نفر آن را پسندیدند. صفحه «آزادی‌های یواشکی زنان در ایران» نتیجه سال‌ها ظلم علیه زنان بوده که مورد توجه قرار گرفتنش نشان داد که زنان به چه اندازه‌ای تشنه آزادی‌اند و در این سال‌ها چه‌ها که کشیده‌اند.
ساز و کار این صفحه این طور است که زنان داخل ایران، عکس بدون روسری و حجاب‌شان را به همراه دل‌نوشته‌های‌شان به این صفحه می‌فرستند. شاید به‌ترین توضیح درباره این صفحه را ادمین و فرستندگان تصاویر داده باشند، پس حتماً به این صفحه سر بزنید.

آزادی‌های یواشکی زنان در ایران

خواندن نوشته‌های زیر نیز توصیه می‌شود:

عکس روز؛ زنان شجاع می‌باشند

پرده بکارت زنان، مردسالاری و سنت‌ها

 

Read Full Post »

images

دولت ایران در کشته شدن «جمشید دانایی‌فر» مرزبان ایرانی، به هزار و یک دلیل متهم اصلی بوده و هرگز نمی‌تواند تبرئه شود. ولی جز دولت، باید پذیرفت که بسیاری از آن‌هایی که در توییتر، فیس‌بوک و بقیه شبکه‌های اجتماعی عزا و ماتم گرفته‌اند نیز در کشته شدن وی بی‌تقصیر نبوده‌اند. برای پی بردن به این کافی است بپرسیم که ما تا به حال، برای آزادی آن‌ها و بهبود اوضاع کلی سربازان چه کرده‌ایم؟
بسیاری از آن‌هایی که اکنون در حال ماتم و عزاداری در فیس‌بوک هستند، درست شبیه آن دسته از افرادی می‌باشند که مدام از حقوق حیوانات و بدرفتاری با آن‌ها پست و کامنت می‌گذارند ولی هر کدام‌شان اگر سر سفره و غذایشان تکه‌های گوشت نباشد به حالت بچگانه‌ای اعتراض و قهر می‌کنند. یا آن‌هایی که فریاد حمایت‌شان از حیوانات گوش فلک را کر کرده و لایک‌های‌شان زیر همه پست‌های حمایت از حیوانات است ولی وقتی می‌گویی برای نجات سگ ولگرد هر کدام‌تان ده‌هزار تومان کمک کنید، برای این که کمک نخواهند کرد و برای خفه کردن وجدان‌شان پست‌های این‌چنینی را هم لایک نمی‌کنند!
قصه هنرمند فوت‌شده و در یک شب ارزش‌مند شدن وی را که همه شنیده‌ایم که تا وقتی زنده بود هیچ کس یادی از آن نمی‌کرد ولی به محض مرگش، از وی سخن‌ها که نقل نمی‌کنیم و برای شادی روحش، شب‌های جمعه پست‌های وی را لایک‌بارانش می‌کنیم.
وضعیت مشابهی درباره دریاچه ارومیه، رود کارون و حیوانات کشته شده در ماه‌های اخیر وجود دارد و ملت‌مان عادت کرده‌اند که فقط و فقط در دنیای مجازی فعال باشند و انگار یادشان رفته است که همه پیش‌آمدهایی که در دنیای واقعی اتفاق می‌افتد یک واکنش در دنیای واقعی می‌خواهد و شیون، ناله و گریه‌زاری کردن عده‌ای پای فیس‌بوک نشسته به مانند پای منقل نشسته‌های پیشین، هیچ اثری ندارد.
به راستی ما برای سربازان و به خصوص مرزبان‌های اسیر شده چه کرده‌ایم؟ به جز این که پس از چند روز از اسیر شدن‌شان آن‌ها را فراموش کرده و مشغول مسافرت و دید و بازدید‌های عیدانه بودیم تا دیروز که یکی از آن‌ها کشته شد.
تا به حال چه سودی از عوض کردن عکس پروفایل‌های فیس‌بوک، نصیب‌مان شده که پس از هر پیش‌آمدی در کسری از ساعت، آن‌ها را تغییر می‌دهیم؛ دریاچه ارومیه پرآب شده یا ستار زنده شده و یا گروه‌بان دانایی‌فر کشته نشده؟

ما برای بهبود اوضاع سربازان، کم‌تر کردن سختی‌هایی که ناعادلانه می‌کشند و در مورد آخر رهایی‌شان از دست گروگان‌گیرها هیچ کاری نکرده‌ایم و پست و کامنت‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی می‌نویسیم در به‌ترین حالت فقط برای آرام‌تر کردن وجدان‌های‌مان است. ما عادت کرده و یاد گرفته‌ایم که به تنهایی ارگاسم شویم و وگرنه بقیه برای ما چندان ارزش‌مند نیستند! وجدان‌مان ساکت شود و بقیه‌اش به ما مربوط نیست. ما حال کنیم و بقیه را به ما چه!

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

دشمنی که وجودش حیاتی است

نمی‌دانم حس کسی که ساعاتی بعد اعدام خواهد شد، چیست

Read Full Post »

Older Posts »