Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2013

police

این تیتر ممکن است به خاطر تعریفی که از شغل «پلیس» در قانون آمده است، گزاره‌ای صحیح نباشد. اگر اصرار شود که این جمله دست‌کم به خاطر اعتقاد شخصی یا حس ناخودآگاه من صحیح است، نخستین فکری که به ذهن خطور می‌کند -با توجه به تعریف وظایف پلیس- شاید این باشد که شخصی که به این تیتر معتقد است در دسته آدم‌های بد در دامنه‌ای از شترمرغ‌دزد تا تخم‌مرغ‌دزد قرار گرفته است. می‌توان اظهار داشت که هر شخصی که خلافی انجام نداده است، ترسی از پلیس و تنبه شدن توسط قانون  را نداشته باشد و در مقابل، شخصی که مرتکب کاری خلاف قانون شده است، از برخورد با پلیس در هراس باشد. با این حال، من دو اتفاق عمده را معلول این ترس ناخودآگاه خود می‌دانم.

نخست؛ چرا از جلوی مدرسه راه‌نمایی دخترانه عبور کردی؟

بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم این اتفاق من را رنج داده و گمان می‌کنم همین اتفاق، بذر ترس از پلیس را در اندیشه‌ام، کاشته است. جرم من در این روی‌داد، عبور از جلوی مدرسه راه‌نمایی دخترانه در هنگام خروج دانش‌آموزان دختر از مدرسه بود. هر چند در آن روز، من و دو دوستم سرمست از اتفاق‌های هیجان‌انگیر روز پیش در مدرسه و مواجه شدن با نتیجه‌اش در آن روز بودیم ولی خنده‌های بچگانه ما به عنوان مزاحمت و اذیت برای دختران تعبیر شد!

در آن روز، پس از گذشتن از جلوی مدرسه دخترانه، پلیسی که در آن‌جا ایستاده بود من را صدا کرد. من به گمان این‌که پلیس با من کار دارد، نزدیک شدم ولی به جای پلیسی مهربان که در فیلم‌ها و قصه‌ها دیده بودم، با پلیسی عصبانی مواجه شدم که بلافاصله دست من را گرفت و من را مورد بازخواست قرار داد. فریادهای وحشت‌ناک وی عضله‌های من را از ترس چنان می‌لرزاند که اگر درخت بودم همه برگ‌هایم، می‌ریخت. اتفاقات برجسته آن برخورد، در دست بی‌حس شده من از شدت فشار پلیس قوی‌هیکل، ترسیدن از تهدیدهای وی و هم‌چنین، صدای سوتی بود که به خاطر سیلی وی تا رسیدن به مدرسه هم‌راه من بود، خلاصه می‌شد.

دوم؛ این دختر چه نسبتی با تو دارد؟

حادثه دوم مربوط به دوران دبیرستان من بود که بعد از مشکلات بسیار برای نخستین بار، با یکی از دختران دبیرستان نزدیک به مدرسه‌ام، قرار ملاقات گذاشتم؛ قرار ملاقاتی که مقدمه‌اش، نامه‌نوشتن‌ها و دیدارهای کوتاه‌مدت چندماهه بود.

در پارکی که پر از دختر و پسرهای جوان بود، روی صندلی نشسته بودیم. حس خوشایند بزرگ شدن، حرف زدن با دختر موردعلاقه و داشتن دوست‌دختر که پیش از آن، رویایی دست‌نیافتنی بود، هم‌راه من بود که فریاد «این‌جا چه غلطی می‌کنید؟» با لحن آشنای مورد پیشین، من را که غرق لحظه‌های شیرین شده بودم، به خود آورد. ترس، حرف‌های تحقیرآمیز دو پلیس در مقابل چشمان دختر مورد علاقه‌ام، گرفتن تحقیرانه مچ‌دستم، تهدید به دست‌گیری که بی‌شک هم‌راه با مشکلات خانوادگی بسیار می‌شد، حبس شدن چند دقیقه‌ای در ماشین پلیس، نگاه مردم، خراب شدن نخستین خشت‌های حس مرد شدن و هم‌چنین، نگاه‌های معنی‌دار آن دختر، آن‌چنان من را ترسو نشان داد که حتی پس از رهایی از آن‌ها، هرگز حس تحقیرشدنم را فراموش نکردم.

تجربه‌های من شاید برای بسیاری که سابقه رفتارهای بدتر و خشن‌تر توسط پلیس را داشته‌اند، چندان مهم نباشد ولی این تجربه‌ها به خصوص در سن کم، باعث شد که پلیس را عاملی برای برقراری امنیت ندانم و حضور آن‌ها را بیش‌تر مایه دردسر و ناامنی بدانم. در این مورد به تازگی و به روال گذشته، پلیس با اجرای شدیدتر گشت ارشاد، به جای رسیدگی به وظایف اصلی خود به جای ایجاد امنیت، خود شروع به ناامن کردن جامعه برای عده‌ای کرده که از آن‌ها به عنوان بدحجاب تعبیر می‌کند. تجربه‌های شخصی من نشان داده است که نوع برخورد پلیس با این دسته از زنان و دختران، آن‌گونه خشن و زشت است که باعث خواهد شد آن زنان، تا مدت‌ها و شاید تا همیشه، پلیس را عامل ناامنی بدانند و نه عامل ایجاد امنیت!

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

نمایش‌نامه‌ی پلیس و گوز روشن‌فکری من!

و پلیسی که باید نگهبان قانون و انسانیت باشد

Read Full Post »