Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2013

lll

قطار انتخابات ۹۲ یا به تعبیر بسیاری از مردم، انتصابات ۹۲ با شتاب بسیاری در حال نزدیک شدن بوده و حتی برخلاف پیش‌بینی‌هایی که پس از انتخابات بحث‌برانگیز سال ۸۸ شده بود، دوباره بازار حرف و حدیث‌ها گرم شده و گروه‌های مختلف و حتی برخی اصلاح‌طلب‌هایی که هنوز خود را جز پیکره نظام حاکم می‌دانند، سعی کرده‌اند هیزم خود را آورده و نان خودشان را بپزند و حضور فعالی در این انتخابات داشته باشند. «محمد خاتمی» یکی از همین عده است که بارها نشان داده است که هرگز نمی‌تواند تصمیم قاطعی درباره پشت کردن به حکومت و دفاع از حقوق مردم و یا برخلاف آن، دفاع از حکومت و پشت کردن به مردم بگیرد و به قولی هنوز نتوانسته است تکلیف خود را مشخص کند. این همان ویژگی خاتمی است که باعث شد در سال ۸۸، موسوی نامزد شده و خاتمی نشود.

خاتمی همیشه سعی داشته است که به مقبولیت نسبی خود در جامعه خدشه وارد نشود و هم‌چنین مایل نیست که به صورت کامل از حکومت طرد شود. برای همین است که گاه از زندانیان سیاسی حرف می‌زند و درست زمانی که یاس‌ها به امید تبدیل می‌شود، تبدیل به کسی می‌شود که درباره التزام به جمهوری اسلامی حرف می‌زند و برخلاف تصمیم بخش بزرگی از جامعه فعال ایران عمل کرده و برای مثال در انتخابات مجلس سال ۹۰ شرکت می‌کند. به قول «صادق زیباکلام» رای ندادن خاتمی در انتخابات مجلس سال ۹۰، یعنی وی از دایره نظام بیرون آمده است و چون در آن زمان وی این را نمی‌خواسته پس برخلاف نظر بسیاری از اصلاح‌طلب‌ها رای داد.

خاتمی در این روزها بیش از هر زمان دیگری مردد است. وی بر سر دوراهی ثبت‌نام کردن و نکردن در انتخابات پیش روی ریاست جمهوری ایران مانده و به دلایل بسیاری هنوز نتوانسته است تصمیم بگیرد. شاید اصلی‌ترین مانعی که بر سر تصمیم‌گیری وی وجود دارد این پرسش است که آیا صلاحیت وی توسط شورای نگهبان یا مهم‌تر از آن، توسط رهبری جمهوری اسلامی تایید خواهد شد و یا نه؟ خاتمی به خاطر همین فکر خود مایل است تا جایی که می‌شود مجبور به انتخاب بین باقی ماندن در حاکمیت و یا خروج از بدنه قدرت نباشد و این باور خاتمی رفتارهای وی را قابل پیش‌بینی می‌کند.

خاتمی نمی‌خواهد قدرت بالقوه خود را از دست بدهد و به تعبیری نمی‌خواهد تبدیل به مهره سوخته شود. پس برای همین هنوز نتوانسته است که نظر قطعی خود درباره شرکت کردن و نکردن در انتخابات را بیان کند. چون اگر وی ثبت‌نام کند و تایید صلاحیت نشود، بی‌شک مهره سوخته‌ای بیش نخواهد بود. حتی به نظر می‌رسد برای شخص خاتمی، تایید صلاحیت وی بسیار مهم‌تر از سایر مسائل مانند رای نیاوردن احتمالی در انتخابات آتی و پس از آن توانایی نداشتن در جلب نظر مردم و عمل به خواسته‌های آن‌ها باشد.

حتی اگر صلاحیت خاتمی توسط رهبر نظام حاکم بر ایران تایید شود، آن وقت است که ذهن خاتمی می‌تواند پریشان‌تر گردد. وی بین طرف‌داران اصول‌گرایان ایران رای آن‌چنانی نخواهد داشت و تمامی سعی وی بر این خواهد بود که رای مردم عادی و هم‌چنین طرف‌داران جنبش سبز را کسب نماید. در این صورت است که خاتمی دوباره در دوراهی گیر خواهد کرده و مشوش‌تر خواهد شد. خاتمی برای جلب نظر و رای مردم و طرف‌داران جنبش سبز ناگزیر است که نشان دهد از وضعیت زندانی‌های سیاسی و حبس خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی ناراضی است و در برنامه‌های خود این را بگنجاند که پس از انتخاب شدن قرار است چه تلاشی برای آن‌ها بکند. درست همین برنامه‌هایی که خاتمی باید برای جلب رای در نظر داشته باشد، خط قرمز حاکمیت بوده و برای همین حاکمیت را مردد در تایید صلاحیت وی کرده و به خاتمی اجازه نمی‌دهد، نظر قطعی خود را بگوید که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ شرکت خواهد کرد و یا نه؟

به هر روی، خاتمی خود را جز حاکمیت می‌داند و یا سعی می‌کند در حاکمیت باقی مانده تا رویاهایی که در سر داشته ولی در بلند مدت شکست خورده است را پی‌گیری کند. رویای خاتمی اصلاحات نظام حاکم بوده و است و آن رویا از خرداد ۷۶ شروع شده و تا سال ۸۴ پیش از این‌که احمدی‌نژاد برنده مناقصه انتخاباتی در ایران شد، ادامه داشت. خیلی زودتر از تصور تمامی تلاش‌های وی در دورن ریاست جمهوری خود از بین رفته و حکومت نتوانست و نخواست با طرح اصلاحاتی خاتمی کنار بیاید. با همه این‌ها وی تلاش مذبوحانه‌ای می‌کند که باز در چهارچوب جهان‌بینی خود گامی برداشته و رویاهای خود را جامه عمل بپوشاند. به طوری که هم به رویای خود دست یابد و از طرفی مغضوب حاکمیت نگردد.

شاید با بررسی جنبه‌های مختلف به مانند انتخابات سال ۸۴ خاتمی و طیف اصلاح‌طلب‌ها مایل باشند که شخص دیگری را به جای خاتمی معرفی کنند. در این‌صورت می‌شود با حمایت خاتمی از نامزد مورد نظر تا حد بسیاری نظرها را سمت وی جلب کرد و از طرفی معذوریت‌های خاتمی را نداشته باشد. با این حال در این صحنه‌آرایی نمی‌توان ادعا کرد که نامزد مورد نظر، به مانند خاتمی رای بیاورد.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

در انتخابات شرکت نخواهم کرد؛ به همین سادگی

انتخابات ایران و آزموده را آزمودن خطاست

Advertisements

Read Full Post »

«رضا رشیدپور» مجری نام‌آشنایی که دیگر در سیمای ایران نیست، پس از سفر «احمدی‌نژاد» به اصفهان و استقبال کم اصفهانی‌ها از وی در یادداشتی در فیس‌بوک خود نوشته بود: «استقبال از آقای احمدی‌نژاد هیچ تغییری نکرده، تنها چیزی که تغییر کرده زاویه‌ی دوربین‌هاست!» امروز نیز احمدی‌نژاد به تبریز سفر کرده بود و من در خبرگزاری‌ها پی‌گیر عکس‌هایی از این سفر و استقبال از وی بودم. با دیدن عکس‌هایی از این سفر و به خصوص عکسی که در آن استقبال کم مردم در ورزش‌گاه مشخص بود، به یاد عکس پایینی افتادم که فتوشاپ‌کارهای رسانه‌ای در روزنامه کیهان به دروغ سعی داشتند نشان دهند استقبال از احمدی‌نژاد در آن روزهایی که محبوب رهبر و مغضوب مردم بود، در تبریز بسیار پرشور برگزار شده بود.

و چه زود دروغ‌ها برملا می‌شود …

13920208144428775_PhotoL

تصویری از سخن‌رانی احمدی‌نژاد در ورزش‌گاه تختی تبریز و پوشش استقبال کم مردم توسط رسانه‌های حکومتی در تاریخ ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

kayhan[2]

دست‌کاری عکس سخن‌رانی احمدی‌نژاد در تبریز توسط روزنامه کیهان پس از انتخابات ریاست جمهوری، آبان ۱۳۸۸

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

احمدی‌نژاد را تحسین نکنیم یا احمدی‌نژاد منجی ایران نیست!

سی و چهار سال پس از انقلاب؛ طوفان سهمگین دیگری بر پیکره پوسیده نظام

استفاده ابزاری حکومت از دین

Read Full Post »

gggr3

با چهره‌های برافروخته از اتاق مدیر بیرون آمدند. زیر بغل هر کدام چند دوجین کاغذ و پرونده بود که در آن لیست‌ها، تمامی خریدها و فروش‌های شرکت در هفته اخیر نوشته شده بود. همیشه فکر می‌کردم این برافروختگی به خاطر حجم کار و سنگینی حساب و کتاب‌های شرکت بود که آن‌ها در یک ساعت پیش در اتاق انجام داده بودند. با این حال، حس کنج‌کاوی -فضولی- عجیبی در ذهنم نسبت به اتفاق‌های اتاق در آن ساعت مرموز داشتم. البته مقداری از آن طبیعی بود چون همه انسان‌ها به چیزی که نزدیک‌شان بیفند ولی به آن آگاه نباشند، حس این‌گونه‌ای دارند. بیرون آمدن آن‌ها از اتاق همیشه یک روند ثابتی داشت؛ چهره‌های برافروخته و سرخ، مرتب نبودن نسبی لباس‌ها و خنده‌های یواشکی بقیه کارمندها به هم که من را کنج‌کاوتر می‌کرد.

 روز آخر هر هفته به خاطر حجم بالای کار وقت سر خاراندن نداشتیم چون باید برای جلسه‌ای که مدیر شرکت با معاون داشت، لیست‌های مربوطه را تهیه می‌کردیم. سخت‌تر این بود که هرگز نیازی به حساب‌رسی‌های هفتگی احساس نمی‌کردم. من بارها لیست‌ها را ناقص تحویل داده بودم ولی کسی درباره آن نه پرسشی کرده و نه در آن رابطه بازخواست شده بودم. مدیر شرکت آقایی بلندقد، خوش‌هیکل و خوش‌لباسی بود و در کنار این‌ها، معتقد به واجبات دینی بوده به طوری که نماز وی هرگز قضا نمی‌شده و در محل کار فاصله بین محرم و نامحرم را نگه می‌داشت. با این حال وی بین کارمندان چندان خوش‌نام نبود. شایعه‌های بسیار عجیبی از وی بین کارکنان رد و بدل می‌شد. یک‌بار یکی از آن‌ها به من گفت که وی برخلاف ظاهر مذهبی خود، باعث از هم‌پاشیده شدن خانواده یکی از کارمندهای پیشین شرکت شده و پس از آن با وی ازدواج کرده است. باور این برای من سخت بود چون در ظاهر خود هرگز آن‌گونه نشان نمی‌داد که شخصی است که می‌تواند به خاطر خواست خود، بسیاری از مسائل را نایده بگیرد. در آن زمان این صحبت نیز مانند همه حرف‌های «صد من یه غاز» اهمیتی برای من نداشته و آن را شایعه‌ای بیش نمی‌دانستم.

روزها به همین منوال گذشت و دوباره آخر هفته دیگری رسید و آقای مدیر به اتاق ما آمده و از معاون شرکت خواست که برای بررسی حساب و کتاب‌ها به اتاق وی برود. معاون پرونده‌های آماده‌شده را زیربغل زده و راهی اتاق شد و در را پشت سر خود بست. همیشه برای من جالب بود که پشت آن در بسته، در آن یک ساعت مرموز چه اتفاقی می‌افتد ولی یا این حال مراجعات و کارها آن‌قدر زیاد بود که سگ صاحب خود را نمی‌شناخت! در آن روز آقای منوچهری که یکی از دوستان مدیر بود سر رسید. آمدن وی همیشه با استقبال گرم جناب مدیر هم‌راه بوده و حتی اگر وی در جلسه بود، وی را می‌پذیرفت. این را از آن‌جایی فهمیدم که یک‌بار منشی به آقای منوچهری گفته بود که مدیر در جلسه است و امکان دیدار وی وجود ندارد و پس از آن، آقای مدیر را صفرا جنبیده بود. به رسم ادب و یا اجبار با ما سلام و احوال‌پرسی کرده و سراغ جناب مدیر را گرفت. در روزی که منشی شرکت مرخصی گرفته بود، من منشی شده بودم و وظیفه پاسخ‌گویی به مراجعه‌کنندگان را داشتم. پاسخ من به جناب منوچهری این بود که منتظر نشسته تا به مدیر اطلاع بدهم. در همین حال یکی از هم‌کارهای من با اشاره سر من را از این کار واداشت و بلافاصله به منوچهری گفت که آقای مدیر در شرکت نیست و در این حالت برگشته و به من گفت: «آقای …، جناب مدیر چند دقیقه پیش بیرون رفته و در شرکت نیستند. فکر کنم وقتی شما در طبقه بالا بوده‌اید، ایشان رفتند.» پاسخی به هم‌کارم نداده و آقای منوچهری شرکت را ترک کرد و همه سرکار خود برگشتیم. پس از یک ساعت آقای مدیر و خانم معاون با صورت‌های سرخ‌شده، لباس‌های نامرتب و خنده‌هایی از روی سرمستی بیرون آمده، راهی سرویس بهداشتی شده و سپس به سرکار خود بازگشتند. در آن روز فرصت نشد که علت دروغ هم‌کارم را از وی بپرسم و خود من هم چندان کنج‌کاو نبودم.

مدت‌ها بعد چنین اتفاقی دوباره افتاد؛ جلسه پنج‌شنبه‌های آقای مدیر و خانم معاون، آمدن آقای منوچهری و منی که به منشی گفتم: «آقای مدیر بیرون رفته‌اند و سراغ اتاق نروید.»

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

حس و تجربه‌ای مشترک

فهم نادرست واژه‌ها؛ بعد از امتحانات هم می‌شود به کلاس خصوصی رفت!

Read Full Post »

f

روز معلم برای بسیاری، حس نوستالژیکی دارد؛ نخست برای این‌که این روز در پیوند محکمی با خاطره‌های روزگارانی می‌باشد که جز بهترین خاطره‌های هر شخصی بوده و از طرفی مستقل از آن، خود حاوی خاطره‌های بیش‌تر شیرین و گاهی تلخ است. روز معلم شاید تنها بهانه‌ای است برای پاس‌داشت تمامی آموزگارانی که سال‌ها بسیاری است که صورت خود را با سیلی سرخ کرده‌اند. هر چند حس بسیاری از دانش‌آموزان نسبت به آموزگاران خود در هنگام تحصیل خاکستری بوده ولی هر چه از آن دوران دورتر شویم، این رنگ به سفیدی متمایل خواهد شد و لکه‌های سیاه احتمالی را در خود حل خواهد کرد.

شاید نیاز نباشد که در این مطلب مدح آموزگاران گفته شود؛ چون‌که در این‌صورت تکرار کلیشه‌هایی حوصله‌بر خواهد شد ولی با این‌حال بهتر است، اشاره‌ای شود به همه نابرابری‌ها و ستم‌هایی که در طول سال‌ها بر آن‌ها تحمیل شده است. هر چند در همه حکومت‌ها، معلم‌ها به سبب نقش مهم و پررنگ خود در تربیت نسل‌های آتی پاس داشته می‌شوند ولی درست به همین خاطر فشارهای وحشت‌ناکی را متحمل شده و می‌شوند. واکنش‌ها و ترس‌های حکومت‌های تمامیت‌خواه و خودکامه که همیشه دوام خود را در بی‌سوادی و جامعه‌ای کم‌اطلاع می‌بینند، در برخورد با معلمانی که سعی داشته در کنار درس‌های محول شده، حقایق را نشان دهند، طبیعی است. به همین خاطر است که در این سال‌ها، کوچک‌ترین اعتراضی از سوی معلمان سرکوب شده و معلمانی که از لحاظ اندیشه و باور هم‌سو با اندیشه‌های دیکته شده حاکمان نمی‌باشند، از دور خارج می‌شوند.

فرزاد کمان‌گر و ابوالحسن خان‌علی نماینده‌ای از همین قشر بوده که در مبارزه‌ای بین آگاهی و ناآگاهی به گمان خفه شدن فریاد عدالت‌خواه جان خود را از دست داده‌اند. دکتر خان‌علی آموزگار درس‌های فلسفه و زبان عربی در روز ۱۲ اردیبهشت ۴۰، در تظاهرات مسالمت‌آمیز به حقوق کم خود در روز بردن لایحه «اشل حقوقی جدید فرهنگیان» به مجلس توسط تیر مستقیم ناصر شهرستانی کشته شد. تا پیش از ترور «مرتضی مطهری»، ۱۲ اردیبهشت به نام وی «روز معلم» نام‌گذاری شده بود. نام‌گذاری روز کشته شدن خان‌علی به نام روز معلم و یا واکنش‌ها و جاودان شدن نام فرزاد کمان‌گر پس از اعدام وی نشان‌گر این است که هرگز نمی‌توان با کشتن و حذف فیزیکی، اندیشه‌های حق‌طلبانه و آزادی‌خواهانه را از بین برده و برخلاف باور حاکمان،آن‌ها نام و یاد آن‌ها را جاودان می‌کند.

Read Full Post »

nt

احمد خاتمی: ما کشته شدن افراد بی‌گناه در امریکا را محکوم می‌کنیم!

نمازگزاران: تکبیر! مرگ بر امریکا …

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

معجزه‌ای از امام ما ایرانی‌ها در گذشته‌های بسیار دور!

کار، کار دشمن است

Read Full Post »

jhhh

چند روزی است که زمین‌لرزه‌ای در «سراوان» شهری در سیستان و بلوچستان روی داده و آن‌جا را کانون توجه ایرانی‌ها کرده است. واکنش ایرانی‌ها به خصوص در نخستین لحظه‌های شنیدن خبر زمین‌لرزه‌ای با شدت ۷/۸ ریشتر و بیم کشته‌ها و خرابی‌های زیاد، بسیار شدید بوده ولی بعد از مشخص شدن آسیب‌ها و خرابی‌های کم، از مقدار این نگرانی و توجه کاسته شد. در مطلب «دروغ‌نمایی‌های رسانه‌ای در ایران و زلزله بوشهر» نوشتم که زلزله‌ها و حوادث این چنینی نشان‌دهنده، زندگی فقیرانه روستانشین‌ها بوده که در حالت عادی، پنهان می‌باشند. از طرفی باید خاطر نشان شد که جامعه ایرانی نیز هم‌سان رسانه‌ها بخش فقیر روستانشین در ایران را فراموش کرده و در حوادث از این دست، در یک بازه بسیار کوتاه زمانی از این مردم فقرزده یاد می‌شود.

دیدن واکنش‌های صورت‌گرفته در اجتماع، رسانه‌های غیردولتی و فضای مجازی نشان می‌دهد که جز زمان کوتاه پس از حوادث در سایر زمان‌ها هیچ اطلاع‌رسانی درباره نابرابری‌های برخی مناطق مانند سیستان و بلوچستان نشده و مشکلات و عقب‌ماندگی‌های آن مناطق فراموش می‌شود. انگار زلزله و فجایع طبیعی، یادآوری کننده مردم فراموش شده‌ای می‌باشند که در طول این سال‌ها با بدترین شرایط زندگی کرده‌اند. در حالت عادی فراموش می‌شود که سیستان و بلوچستانی که با مشکلات عدیده‌ای روبه‌رو است، زادگاه اسطوره‌هایی مانند زال، سام و رستم بوده و یعقوب لیث در آن‌جا به دنیا آمده است. اگر درباره این استان از مردم پرسش شود، بسیاری نخستین موردی را که به یاد می‌آورند، مواد مخدر، قاچاق، درگیری‌های مرزی، اعدام و خراب‌کاری و تروریسم است و بسیاری به یاد نمی‌آورند که این استان دربرگیرنده و شکل‌دهنده بخش بزرگی از تاریخ ایران باستان و پس از اسلام می‌باشد. بسیاری به خاطر نمی‌آورند که ۶۰۰۰ سال پیش شهر سوخته چه پیش‌رفت‌هایی در زمینه پزشکی، معماری، شهرسازی و اقتصاد داشته است. این نوع نگرش و باور نیز دور از انتظار نبوده چون‌که در رسانه‌های درون‌مرزی تمامی خیرهایی که مربوط به این استان است، درباره قاچاق مواد مخدر، انفجار بمب و اتفاقاتی از این دست می‌باشد.

بسیاری که در بروز حوادث، غم‌خوار و نگران می‌شوند در روزهای عادی، فراموش می‌کنند که مردم سیستان و بلوچستان به خاطر تبعیض مذهبی در ایران زیر شدیدترین فشارها و سرکوب‌ها می‌باشند. فراموش می‌کنند که این استان جز محروم‌ترین و ناامن‌ترین استان‌های ایران بوده و دومین استانی است که شاخص بی‌سوادی در آن  بیش‌ترین مقدار است. هم‌چنین این استان جز توسعه‌نیافته‌ترین استان‌های ایران بوده و بیش‌تر مردم این منطقه جز کم‌درآمدترین مردم ایران می‌باشند. خوش‌بختانه هر چند زمین‌لرزه اخیر آسیب‌های فراوانی بر این منطقه وارد نساخته ولی حتی اگر این زمین‌لرزه شدیدتر نیز بوده و آسیب‌های بیش‌تری وارد می‌کرد، وضعیت مردم پیش و پس از زمین‌لرزه تغییر آن‌چنانی نمی‌کرد. مردم این سرزمین سال‌ها است که در مبارزه همیشگی با کم‌بودها و نابرابری‌ها بوده و خانه و کاشانه‌ای ندارند.

متاسفانه جز بی‌مهری‌های تعمدی که توسط حاکمیت در سال‌های اخیر بر این منطقه از ایران تحمیل شده است، بسیاری از مردم نیز بخش بزرگی از ایران را فراموش کرده و به جز حوادث و فجایع مانند زلزله به یاد این مناطق نمی‌افتند. در این میان در فضای مجازی هم مطالب زیادی درباره این استان و نابرابری‌های نوشته نمی‌شود و مشکلات آن‌جا چندان اهمیتی ندارد و سکوت وحشت‌ناکی به وجود آمده است.

Read Full Post »

Quake_7

تاخیر در خبررسانی به بهانه عدم رسیدن خبر (شما بخوانید تاخیر برای تصمیم‌گیری درباره دروغ‌هایی که باید گفته شود.)

کم کردن سرعت اینترنت برای جلوگیری از اطلاع‌رسانی بهتر و دقیق‌تر

ارائه اخبار دقیق و فوری از سایر کشورها و ترس و وحشت مردم آن کشورها از زلزله ایران و در ادامه آن، مصاحبه با مردم داخل ایران که در شهرهای نزدیک به کانون زلزله تکانه‌ها را مانند مردم بوشهر در زلزله هفته پیش احساس نکرده‌اند.

دست‌گیری افرادی که قصد کمک به زلزله‌زدگان را دارند.

جلوگیری از کمک‌های مستقیم مردم به زلزله‌زده‌ها و مصادره اموال آن‌ها به نفع سپاه پاس‌داران مانند زلزله اهر و ورزقان

فروش کمک‌های مردمی و کالاهای هلال احمر در بازار آزاد و سود سرشار برخی مقامات

پخش برنامه‌های طنزی مانند خنده‌بازار برای شاد شدن مردم مصیبت‌زده

دادن قول‌های محیرالعقول که در آن‌ها تاکید می‌شود تنها در چند هفته هزاران خانه بازسازی خواهد شد و در نهایت بازسازی‌هایی که بیش از چند ماه به طول می‌کشد

و در آخر سکوت رسانه‌ای و پوشش ندادن اخبار بازسازی مناطق زلزله‌زده بعد از فروکش کردن توجهات مردم

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

دروغ‌نمایی رسانه‌ای در ایران و زلزله بوشهر

Read Full Post »

Older Posts »