Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2013

images (1)

چندی پیش در مجله مرد روز، مطلبی با عنوان «ماجرای لهجه در تلویزیون من و تو» را خواندم که فحوای آن ارزش‌مند دانستن لهجه‌ها، گویش‌ها و زبان‌های همه اقلیت‌ها و اقوام ایرانی به عنوان بخشی از غنای فرهنگی ایران بود. این مطلب به قدری ریزبینانه و به درستی نوشته شده بود که حق مطلب را ادا کرده بود ولی با مطالعه دگرباره آن به ذهنم رسید تا چند نکته‌ای به آن مطلب بیافزایم. چندی پیش یکی از دوستان در سمیناری مطلبی را به فارسی ارائه کرد که از لحاظ شکل ارائه و تسلط بر مطلب، ارائه وی عالی و قابل قبول بوده ولی تنها نکته‌ای که در آن ارائه جلب نظر می‌کرد، فارسی صحبت کردن وی هم‌راه با لهجه نه چندان غلیظ محلی خود بود. پس از ارائه، برخی از دوستان خرده گرفتند که چرا فارسی را با لهجه حرف زده و این گونه استنباط کردند که بهتر است در یک نشست رسمی به زبان و لهجه اصیل فارسی وفادار ماند. در برابر این پندار، آن دوست ابراز کرد که گویش‌ها چون جزو داشته‌های فرهنگی هر اقلیتی بوده، دلیلی ندارد در گفتار برعکس نوشتار سعی کرد بدون لهجه حرف زد. بدون توجه به این‌که کدام استنباط درست بوده و کدام نادرست، باید پذیرفت که حرف زدن لهجه و زبانی جز لهجه و زبان مادری حتی اگر آن‌ها غالب باشند، سخت بوده و از طرفی نشانه کم‌سواد یا کم‌فرهنگ بودن و یا هر دلیل منفی دیگری نیست.

در زبان پارسی، معیار لهجه و گویش مردم تهران نیست و نمی‌توان این لهجه را اصلی‌ترین شکل و لهجه زبان پارسی دانست. وقتی سخن از حرف زدن فارسی بدون لهجه است، بی‌گمان ذهن به سوی شکل گویش مردم تهران کشیده می‌شود. حتی در این بین، نوع گویش به کار رفته در اخبار در رسانه‌های داخلی نیز که همگی با لهجه تهرانی گفته می‌شود، این پندار را قوی‌تر می‌کند که لهجه اصلی زبان پارسی، همان لهجه تهرانی است. لهجه‌ای که در تهران امروز به کار می‌رود، لهجه‌ای است که به تدریج از زمان قاجار شکل گرفته و نوع گویش مردم تهران قدیم، متمایز با امروز بود. پس نمی‌توان پنداشت که در گفت‌وگوهای رسمی می‌بایست با گویش تهرانی حرف زد. هر چند که زبان پارسی در نوشتار خود، نزدیک به لهجه تهرانی است ولی سایر لهجه‌های زبان پارسی نیز کم‌اهمیت‌تر از لهجه تهرانی نیست. همان‌طور که لهجه‌های اصفهانی و شیرازی نیز در حالت گفتار بسیار رسا بوده و حرف زدن با آن لهجه‌ها ناشایست نیست.

همان‌طور که گفته شد، نقش رسانه‌ها در شکل‌گیری این تصور که گویش اصلی پارسی به لهجه تهرانی است انکارناپذیر است. بیش‌تر رسانه‌های درون ایران جز رسانه‌های شنیداری و دیداری محلی همگی با لهجه تهرانی اجرا شده و در چنین بستری چیره شدن باور برتر بودن لهجه تهرانی بر سایر لهجه‌ها و گویش‌های زبان پارسی و هم‌چنین بر سایر زبان‌های اقوام ایرانی محتمل است. از طرفی در بسیاری از سریال‌ها و فیلم‌های ایرانی به خصوص در سال‌های اخیر، شخصیت‌های اول فیلم با لهجه تهرانی و به زبان پارسی حرف زده ولی در برابر آن، شخصیت‌های کم سواد با شغل‌هایی کم درآمد و موقعیت پایین اجتماعی به سایر زبان‌ها و یا با لهجه‌ای جز لهجه تهرانی سخن می‌گویند. در این سال‌ها جز معدود سریال‌هایی مانند تبریز مه‌آلود، پای‌تخت و قصه‌های مجید کم‌تر سریالی یا فیلمی را می‌توان به خاطر آورد که در مقابل بقیه فیلم‌ها نقش‌های اصلی و شخصیت‌های اول جز لهجه تهرانی سخن گویند. در این زمینه، در بسیاری از شبکه‌های خارجی گویندگان اخبار به لهجه‌های متفاوت خبر را ارائه داده ولی در ایران به ناچار تمامی اخبار با لهجه تهرانی گفته می‌شود. در بی‌بی‌سی فارسی هر چند بسیاری به لهجه‌های ایرانی، پارسی را سخن می‌گویند ولی در کنار این، برخی گوینده‌ها با لهجه کشور افغانستان نیز سخن گفته و این تابو را می‌شکنند که باید لهجه تهرانی در اخبار و برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی به کار رود.

به نظر می‌رسد هیچ ایرادی نداشته باشد که در رسانه به اصطلاح ملی ایران به خصوص شبکه‌های فراگیرتر و سراسری، گویش‌ها و لهجه‌های گوناگون در بخش‌های مختلف -نه تنها در جشن‌ها و آیین‌ها- به کار رفته که به این شیوه برابری لهجه‌ها و زبان‌ها نشان داده شود. هر چند زبان پارسی یکی از اصلی‌ترین نمادهای ایران است و شایسته احترام بوده ولی پخش برنامه‌ها با سایر لهجه‌ها و زبان‌ها هیچ منافاتی با ارزش‌مندی آن زبان ندارد. از طرفی با این‌کار و محسوس بودن برابری زبان‌ها، بی‌گمان حس اتحاد بین اقوام ایرانی بیش‌تر خواهد شد. از طرفی این‌کار می‌تواند کمک کند که لهجه‌های متنوع که جزو داشته‌های هر قوم و منطقه است، حفظ شده و در نهایت غنا و تنوع فرهنگی در ایران آسیب نبیند.

جز موارد پیش‌تر گفته شده، شاید یکی از اصلی‌ترین علت‌هایی که حرف زدن پارسی با لهجه تهرانی «با کلاس» محسوب می‌شود، یک باور نادرست از گذشته است که در دوره‌های پیشین افراد باسواد در تهران درس خوانده و با لهجه تهرانی حرف می‌زنند. این باور نادرست هم راستا با باور نادرست از باکلاس بودن خارجی‌ها است که در آن فارسی حرف زدن با لهجه خارجی نشان باسواد بودن، حساب می‌شد. در عوض، فارسی حرف زدن جز لهجه تهرانی نشان از بی‌سوادی بوده و حتی لهجه‌های افغانستانی کم‌اهمیت‌تر در نظر بسیاری از مردم است. این نگرش در فارسی حرف زدن ترک‌زبانان ایران محسوس‌تر بوده و حتی می‌توان گفت به یکی از مشکلات عمده ترک‌زبانان در سخن گفتن به فارسی است.

حرف زدن با لهجه متفاوت یک زبان دیگر که زبان مادری آن فرد نیست، بسیاری طبیعی بوده و برای مثال، حرف زدن فارسی زبان‌ها به انگلیسی بسیار متفاوت با لهجه‌های غالب انگلیسی است ولی با این حال، گویش آن‌ها خنده‌دار و مضحک نیست. همان‌طور که یک فارسی زبان نمی‌تواند آوای حروف را مانند یک کرد و یا آذری در زبان کردی و ترکی بگوید؛ یک ترک‌زبان هم نمی‌توان با لهجه‌ای مشابه با لهجه تهرانی، فارسی را حرف بزند.

Advertisements

Read Full Post »

so09_iran_election

چند هفته پیش مطلبی درباره انتخابات ۹۲ با عنوان «در انتخابات شرکت نخواهم کرد؛ به همین سادگی» نوشتم که در آن اصلی‌ترین دلایلی که می‌توانست برای شرکت نکردن در انتخابات کافی باشد را شمردم. با این همه، بعد از آن نوشته، عده‌ای که در ظاهر نماینده قشری از مردم می‌باشند، همگان را دعوت کرده‌اند در انتخابات شرکت کرده و از طرفی سعی دارند، تنور انتخابات را داغ‌تر کنند. از این تلاش‌ها می‌توان به نامه بعضی از اصلاح‌طلب‌ها و دعوت آن‌ها از خاتمی برای نامزد شدن -که در آن به حوادث بعد از انتخابات ۸۸ آن‌چنان اشاره‌ای نشد.- و ۴۰ دلیل محمدرضا جلائی‌پور در باب ضرورت نامزدی خاتمی در انتخابات، نام برد. در کنار همه این‌ها، عده‌ای از وبلاگ‌نویس‌ها نیز پافشاری عجیبی بر حضور در انتخابات داشته و گزینه‌های احتمالی گروه‌های مختلف سیاسی و پیش‌آمدی‌های انتخابات پیش رو را بررسی و تحلیل می‌کنند. وقتی اظهارنظرها این‌چنینی دیده می‌شود، به ذهنم می‌رسد چرا یک اصل مهم را این عده فراموش کرده و یا به اجبار به فراموشی سپرده‌اند.

تصور کنید که در حال بحث کردن با گروهی بوده و برای اثبات حرف خود از منبعی -که به نظرتان معتبر است.- نقل قولی کرده و سعی در تایید مطلب خود را دارید. در این حال، اگر شخص روبه‌رو منبع شما را معتبر بداند، تا حدودی حرف شما را می‌پذیرد ولی اگر وی برای منبع شما ایرادی بگیرد و منبع شما را قبول نداشته باشد، به واسطه همین نگرش مطلب شما را نیز نخواهد پذیرفت. توجیه برخی دوستان برای شرکت در انتخابات و مزایایی مثل بهبود آزادی بیان، پایان سخت‌گیری‌ها بر زندانی‌های سیاسی، آزادی میرحسین موسوی و مهدی کروبی و افزایش رفاه نسبی که شرکت در انتخابات باعث خواهد شد نیز مانند مثال بالا است. وقتی از مزایا و فایده‌های شرکت در انتخابات سخن گفته می‌شود باید اندیشه شود که آیا حکومت اجازه انتخاب شدن نامزد مورد علاقه مردم و مخالف با گروه قدرت را خواهد داد و یا بعد از انتخابات تا چه اندازه رییس جمهوری قدرت اجرایی و مقابله با عوامل پشت پرده را دارد؟

نقل قول «آن‌جا كه آزادي نيست، اگر رای دادن چیزی را تغییر می‌داد، اجازه نمی‌دادند که رای بدهید.» وضع انتخابات در ایران را می‌توان بهتر توضیح دهد. انتخابات ایران نه بر اساس قانون بلکه به علت سوتعبیرها و یا به عبارتی برای در اختیار گرفتن حداکثری قدرت توسط حاکمان به خصوص از انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس سوم حداقل‌های انتخابات آزاد را به خاطر وجود نظارت استصوابی شورای نگهبان ندارد. همان‌طور که در مطلب «در انتخابات شرکت نخواهم کرد؛ به همین سادگی» پیش‌تر توضیح داده‌ام، وجود شورای نگهبان به واسطه وجود اصل ۱۱۱، ۹۱ و ۹۹ قانون اساسی ایران، نشان‌گر وجود نداشتن کم‌ترین آزادی در داشتن حق انتخاب است.

حتی اگر مورد پیش‌تر گفته شده در پاراگراف بالاتر را در نظر نگیریم و استدلال کنیم با وجود همین قوانین، محمد خاتمی توانست به رغم مخالفت‌های طیف اصول‌گرایان در سال ۷۶ رییس جمهور ایران شود ولی تجربه‌های بعدی ثابت می‌کند، انتخابات در ایران نمی‌تواند چیزی را تغییر دهد. انتخابات مجلس هفتم که در آن بسیاری از نامزدهای اصلاح‌طلب حذف شدند و هم‌چنین انتخابات ۸۸ نشان بارز این گفته‌ها می‌باشند. وقتی حکومت می‌تواند آن‌هایی را که مخالف برنامه‌هایش می‌باشند، حذف کند و یا حتی در ظاهر برای پرشورتر شدن انتخابات تایید صلاحیت کند و پس از آن با دست‌برد به آرا، نامزد مورد علاقه خود را انتخاب کند، چگونه می‌توان به این انتخابات دل بست.

یکی از کاربرها در زیر مطلب «نگاهی به توازن قوا و نقاط ضعف و قوت سه جریان عمده در آستانه انتخابات ۹۲» در وبلاگ «مجمع دیوانگان»، نوشته بود: «کسانی که می‌گویند نباید در انتخابات شرکت کنیم چون رای ما را خواهند دزدید می‌دانید مانند چیست؟ مانند آن است که در ابتدای خیابان همه پول‌هایتان را دور بریزید! چرا؟ چون دفعه قبل در همین خیابان پول‌هایتان را به زور سرقت کرده‌اند! بگویید چون پول‌های ما را خواهند دزدید پس بهتر از در همان ابتدا دور بریزیم.» به احتمال فراوان عده بسیاری نیز همین عقیده را دارند ولی در این باره مثال دیگری نیز می‌توان زد. شرکت نکردن در انتخابات مشابه عبور از خیابانی دیگری است؛ چون‌که خیابان پیشین پر از دزد و جیب‌بر بوده و عبور از آن باعث از دست رفتن پول و حتی شاید جان فرد شود. شرکت در انتخاباتی که کارگردان‌های آن به نحوی آن را اداره خواهند کرد که نتیجه دل‌خواه خود رقم بخورد، یعنی هدر دادن انرژی و آماده‌سازی بستری برای بهره‌برداری و سواستفاده از حضور مردم مانند همانی که در سال‌های پیش اتفاق افتاد. به عبارتی پس از تجربه انتخابات ۸۸ چه تضمینی وجود دارد که انتخابات سالم برگزار شود؟ بر فرض مثال، در انتخابات ۹۲ اگر خاتمی آمد و صلاحیت وی تایید شده و مردم هم به وی رای دادند، چه تضمینی وجود دارد که در شمارش آرا تقلب نشود.

در نهایت کسانی که ادعا می‌کنند باید در انتخابات شرکت کرد، ابتدا باید تضمین کنند که آرای مردم دست‌کاری نخواهد شد. نکته طلایی هم بی‌گمان همین است که تضمینی وجود ندارد که مانند دوره پیش، آرای مردمی دست‌کاری نشود. حتی با این حال، باز رییس جمهور آینده آن‌قدر قدرت در اختیار ندارد که بسیاری از وعده‌هایی که گفته می‌شود را به طور کامل انجام دهد. در این‌که بخش بزرگی از قدرت تصمیم‌گیری در دست علی خامنه‌ای و وابستگان به وی است، شکی وجود ندارد. برای مثال آن‌هایی که باور دارند به واسطه انتخاب محمد خاتمی، سخت‌گیری‌ها بر میرحسین موسوی و مهدی کروبی کم‌تر خواهد شد، فراموش نکنند که احمدی‌مقدم چندی پیش اظهار کرده بود که حبس خانگی این دو بر اساس تصمیم شخص رهبر جمهوری اسلامی بوده است. از طرفی بسیاری از مشکلات اقتصادی به خاطر برنامه‌های چالش‌برانگیز هسته‌ای ایران و تحریم‌های پس از آن بوده و در این باره و هم‌چنین مذاکره با امریکا، تصمیم‌گیری نهایی را شخص علی خامنه‌ای انجام خواهد داد. اگر حاکمیت به رهبری علی خامنه‌ای و نزدیکان وی بدانند که شخصی تلاش خواهد کرد قدرت وی را بکاهد و برنامه‌ها را طوری به پیش ببرد که خلاف نظر وی باشد، هرگز اجازه حضور در انتخابات را به وی نخواهد داد.

پ. ن: ۱- شاید تنهاترین راه برای این‌که محرز شود در انتخاباتی پیش رو تقلبی صورت نخواهد گرفت، اختلاف جناح احمدی‌نژاد و خامنه‌ای است. با این‌که قوانین مربوط به انتخابات سعی شده تغییر کند ولی باز هم دولت احمدی‌نژاد است که انتخابات را انجام داده و بر آن نظارت خواهد کرد و به واسطه تلاش آن‌ها برای انتخاب شدن نامزدشان، احتمال دارد مانند سال ۸۸ تقلب عمده‌ای صورت نگیرد.

۲- به طور قطع نمی‌توان از اکنون درباره شرکت کردن و یا نکردن در انتخابات نطر داد ولی شرایط امروز فضای سیاسی ایران هنوز نمی‌تواند، بسیاری را مجاب به شرکت در انتخابات کند. این در حالی است که شاید تغییر برخی متغیرها در آینده نظرات را عوض کند.

Read Full Post »

The_Gift_of_the_Magi

داستان هدیه سال نو اثر «او هنری»، شاید یکی از بهترین و تاثیرگذارترین داستان‌های کوتاهی است که در ایران و به خصوص روزهای نزدیک به سال نو می‌توان خوانده و از آن درس‌های بی‌شمار گرفت.

دلا اشک می‌ریخت. هم‌چنان که قطرات اشک بر گونه‌اش می‌لغزید، پولش را شمرد. فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت که شصت سنت آن را سکه‌های چندسنتی تشکیل می‌داد. دلا -مثل بچه‌هایی که پول قلکشان را می‌شمرند- سه بار پول را شمرد. اشتباه نکرده بود: یک دلار و هشتاد و هفت سنت. تا کریسمس هم یک روز بیش‌تر نمانده بود.

دلا کم کم گریه‌اش را فروخورد، برخاست و با پودر صورت‏، رنگ و رویش را اندکی جلا بخشید. مقابل پنجره ایستاد و با بی‌تفاوتی، گربه‌ای را نگریست که در امتداد پرچین خاکستری حیاط راه می‌رفت. کریسمس، فردا فرا می‌رسید و او برای آن‌که همسرش، جیم را با هدیه‌ای خوش‌حال کند، فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت پول داشت. درآمدی که هفته‌ای بیست دلار عاید خانواده می‌کرد، از این بیش‌تر جواب‌گوی خرج‌ها نبود. هزینه‌ها مثل همیشه از آن‌چه انتظار می‌رفت، بیش‌تر بود. با این وضعیت‏، دلا فقط توانسته بود یک دلار و هشتاد و هفت سنت پس‌انداز کند تا برای جیم هدیه‌ای بخرد. او ساعت‌های متوالی راجع به هدیه جیم فکر کرده بود و در رویای شیرین خود‏، تصویر هدیه‌ای مناسب و البته کم‌یاب را که شایسته جیم باشد، در ذهن پرورانده بود.

آینه‌ای کوچک بین دو پنجره اتاق قرار داشت. دلا -که گویی فکری به ذهنش خطور کرده بود- ناگهان از پشت پنجره به سمت آینه آمد و روبه‌روی آن ایستاد. اگرچه صورتش رنگ‌پریده به نظر می‌رسید، چشمانش برقی زد. موهایش را به سرعت باز کرد و روی شانه‌اش ریخت.

جیم و دلا در میان تمامی دار و ندار خود، به دو چیز می‌بالیدند. یکی ساعت طلای جیم که از پدربزرگ و سپس پدرش به او ارث رسیده بود و دیگری گیسوان زیبای دلا که هم‌چون آبشاری بلند روی شانه‌هایش ریخته بود و تا زیر زانویش می‌رسید. دلا با عجله موهایش را شانه زد و مرتب کرد. لحظه‌ای مکث کرد و اشک در چشمانش حلقه زد.

کت قهوه‌ای کهنه خود را به تن کرد و کلاه هم‌رنگ آن را بر سر گذاشت. در حالی که چشمانش از شوق می‌درخشید، از اتاق بیرون زد، با عجله از پله‌ها پایین آمد و وارد خیابان شد.

به راه افتاد و پس از طی مسافتی کوتاه، روبه‌روی مغازه‌ای ایستاد. روی در ورودی مغازه، تابلویی بدین مضمون به چشم می‌خورد؛ «مادام سوفرونیو، انواع لوازم آرایش مو موجود است.» دلا پله‌ها را به سرعت، یکی دوتا بالا رفت‏ و به طبقه دوم رسید. در حالی که نفس نفس می‌زد‏‏، وارد مغازه شد و پرسید: «موی مرا می‌خرید؟»

زنی که پشت پیشخوان ایستاده بود، گفت: «البته! کلاهت را بردار ببینم.» دلا کلاهش را برداشت و خرمن گیسوانش از زیر آن پدیدار شد.

زن فروشنده، در حالی که دست باتجربه‌اش را به موی دلا می‌کشید، گفت: «بیست دلار.»

دلا که از خوش‌حالی در پوست خود نمی‌گنجید، سراسیمه گفت: «پس لطفاَ عجله کنید.»

دلا که سخت مشغول جستجوی مغازه‌ها برای خرید هدیه جیم بود، گذشت زمان را احساس نمی‌کرد. وقتی به خود آمد، دو ساعت گذشته بود.

او تمام شهر را زیر پا گذاشت و بالاخره هدیه جیم را یافت، هدیه‌ای که قطعاَ فقط برای جیم ساخته شده بود. در هیچ کدام از مغازه‌ها نظیر آن یافت نمی‌شد‎، زنجیری از طلای سفید که باید ساعت جیم را می‌آراست. دلا به محض آنکه زنجیر را دید، احساس کرد این همان هدیه گمشده اوست، چرا که مثل خود جیم، زیبا و گران‌بها بود. دلا بیست و یک دلار برای خرید آن پرداخت و با هشتاد و هفت سنت باقی‌مانده با عجله به خانه برگشت.

وقتی به خانه رسید، هیجانش کمی فروکش کرده بود و آرام آرام سر عقل می‌آمد. سعی کرد هر طور می‌تواند مویش را که حالا خیلی کوتاه شده بود، مرتب کند. شانه فرزن خود را برداشت و مویش را به دقت شانه زد. بعد خودش را در آینه نگاه کرد. با خودش گفت «جیم اگر با دومین نگاه مرا نکشد، مسخره‌ام خواهد کرد. می‌گوید شبیه دختربچه‌ها شده‌ام. اما با یک دلار و هشتاد و هفت سنت چکار می‌توانستم بکنم؟»

سر ساعت هفت قهوه را دم کرد. شام هم تقریباَ آماده بود.

جیم هرگز دیر نمی‌کرد. دلا که سخت بیقرار بود، زنجیر را در مشتش گرفت و کنار در، گوشه میز نشست. صدای قدم‌های جیم را که شنید، رنگ از چهره‌اش پرید. در باز شد، جیم قدم به داخل اتاق گذاشت و در را پشت سرش بست. جوانی لاغر و در عین حال جدی به نظر می‌رسید. بیست و دو سال بیشتر نداشت و با مشکلات زندگی مشترک دست و پنجه نرم می‌کرد. پالتویی مندرس به تن داشت و حتی دست‌هایش، بدون دستکش در برابر سرما محافظی نداشت.

نگاه جیم به دلا افتاد و ثابت ماند. ناگهان حالتی در چشمانش پدیدار شد که دلا اصلاَ نمی‌توانست آن را تفسیر کند. جیم با نگاهی غریب به دلا خیره شده بود و دلا کم کم می‌ترسید.

دلا به سرعت از پشت میز بلند شد و به سوی او رفت: «جیم، عزیزم، مرا این‌جوری نگاه نکن. موهایم را کوتاه کردم و برای خرید هدیه تو آنها را فروختم. موهایم به زودی بلند خواهد شد- تو که ناراحت نیستی؟ ناچار بودم این کار را بکنم. کریسمس را به من تبریک بگو، جیم. بیا خوشحال باشیم. نمی‌دانی چه هدیه خوب و قشنگی برایت خریدم.»

جیم که انگار هنوز از بهت اولیه خود بیرون نیامده بود، گفت: «موهایت را کوتاه کردی؟»

دلا گفت: «موهایم را زدم و فروختم. یعنی مرا این‌طوری دیگر دوست نداری؟ من بدون مو هم باز همان همسر دوست‌داشتنی تو هستم.»

جیم اتاق را کنجکاوانه نگاه کرد.

بعد دوباره احمقانه گفت: «می‌گویی موهایت را فروختی؟»

دلا گفت: «نمی‌خواهد دنبالش بگردی، گفتم آن‌ها را فروختم. امشب شب عید است، عزیزم. کمی با من مهربان‌تر باش. من مویم را به خاطر تو فروختم.»

جیم ناگهان به خود آمد. دلا را بوسید. بعد بسته‌ای را از جیبش را درآورد و روی میز انداخت:

«راجع به من اشتباه نکن دلا. هیچ چیز نمی‌تواند عشق مرا نسبت به تو بکاهد.»

دلا با انگشت‌های دخترانه و ظریف خود به سرعت بسته را باز کرد. سپس از خوشحالی فریاد کشید؛ بعد گریه سر داد و اشک از چشمانش سرازیر شد. درون جعبه، یک دست شانه قرار داشت که مدت مدیدی بود دلا آرزوی تصاحب آنها را در دل داشت و آنها را فقط پشت ویترین مغازه می‌دید. شانه‌هایی زیبا که رنگشان نیز به موی زیبای او می‌آمد. حالا آنها را در اختیار داشت، اما موهایش از دست رفته بود.

دلا بالاخره توانست در پشت پرده اشک لبخند بزند و بگوید: «موهایم به زودی بلند می‌شود.»

بعد مثل گربه‌ای هراسان برخاست و گفت: «راستی!»

جیم هدیه زیبایش را هنوز ندیده بود. دلا زنجیر را در دست لرزان خویش گرفت و دستش را به سوی او دراز کرد. «زیباست، نه؟ تمام شهر را برای پیدا کردنش زیر و رو کردم. حالا می‌توانی روزی صد بار به ساعتت نگاه کنی. ساعتت را بده تا ببینم با این زنجیر چه شکلی می‌شود.»

جیم به جای این کار، خودش را روی کاناپه انداخت، دو دستش را پشت سرش گذاشت، به دلا نگاه کرد و لبخند زد. سپس گفت: «دلا بیا هدیه‌هایمان را فعلاَ نگه داریم. حیف است که این عیدی‌های زیبا را به این زودی استفاده کنیم. من هم ساعتم را فروختم تا با پولش شانه‌های تو را بخرم. شام حاضر است؟»

Read Full Post »

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

هیچ نوشته‌، عکس و فیلمی نمی‌تواند واقعیت‌های یک جنگ را نشان دهد. درک این‌که یک جنگ چه‌قدر می‌تواند ویران‌گر باشد و یا درک این‌که چه بلاهایی می‌تواند سر یک انسان بیاورد آن هم نه زخم‌های فیزیکی و ظاهری زودگذر، جز این‌که آن‌ها را از نزدیک لمس و حس کنی، امکان ناپذیر است. با این همه، عکس‌ها هم‌چون دریچه‌هایی می‌باشند که می‌توانند قسمتی از بی‌عدالتی‌ها، ستم‌ها و زخم‌ها را نشان داده و ناچار به اندیشیدن نمایند. گاهی عکس‌ها دریچه‌ای را باز می‌کنند که هم‌راه با شنیده‌ها و خوانده‌ها می‌توانند بخشی از رویدادها را بسیار شبیه به واقعیت نشان دهند. این همان جادوی عکس می‌باشد که انسان را وادار به تفکر کرده و حتی توان آن را دارد که با انسان حرف بزند.

Read Full Post »

321

شب هنگام بود و به مانند بید به خود می‌لرزیدم. از یک طرف سرمای جان‌سوز زمستان و از طرفی ترس از لو رفتن قرار چند روز پیش در قهوه‌خانه، ذهنم را هم‌چون قایق بادبان شکسته‌ در دریای طوفانی، به هر سو می‌کشاند. غرق افکار پریشان خود بودم که سایه‌ای از داخل کوچه‌ای که در آن ایستاده بودم، نزدیک می‌شد. از ترس خود را بی‌تفاوت نشان داده و تلقین می‌کردم که سایه متعلق به یک عابر بی‌آزار است. سایه قدم به قدم نزدیک‌تر می‌آمد و ترس از اتفاقاتی که شاید چند دقیقه بعد قرار بود بیفتد، نفسم را بند آورده بود. ناگهان دستی به طرف من دراز شد و در همان حال، خودم را آماده کرده بودم که به همه کرده‌ها و نکرده‌ها اعتراف کنم. چهره وی به واسطه شال‌گردن و کلاه کشیده شده تا روی چشمانش، پنهان شده بود و این وی را ترس‌ناک‌تر کرده بود. آدم بیش‌تر از ناشناخته‌ها می‌ترسد. ولی برخلاف انتظار، آن دست نه برای دست‌گیری بلکه برای خوش‌آمدگویی پیش آمد. آن چهره پنهان شده در پشت چند متر پارچه و پشم سیاوش بود. وی همان جوان بیست و چند ساله‌ای بود که برای بار نخست در قهوه‌خانه دیده بودم. دیدن وی و نوع حرف زدنش که هم‌راه با گرما و آرامش خاصی بود، من را آرام‌تر کرد. آرامشی که وی با تکرر کار همیشگی خود داشت، طبیعی بود و اطمینان وی برای من هم مایه آرامش بود. به دنبال وی بدون هر حرف اضافه‌ای راه افتادم. سیاوش سریع قدم برمی‌داشت و من در تمنای رسیدن به وی، نفسم به شماره افتاده بود.

چند دقیقه بعد سر کوچه باریکی رسیدیم و از من خواست که منتظر بمانم و من چاره‌ای جز پذیرش آن نداشتم. در این توقف‌گاه، شخصیت سیاوش را آنالیز می‌کردم و دائم به این فکر می‌کردم که چرا یک جان‌باز جنگ قدم به این راه گذاشته است و یا اگر وی را بگیرند، آبرویش پیش هم‌قطارهایش از بین نمی‌رود؟ به این فکر می‌کردم که شاید همین دوستان وی این کار را به عنوان کار نیمه وقت برای وی در نظر گرفته باشند. چون اگر آن‌ها مشکلی درست نکنند، این حرفه، شغلی بی‌دردسر با درآمد مناسبی است. مستغرق در افکار بودم که وی هم‌راه با بغچه‌ نفخ کرده‌ای نمایان شد. با دیدن بغچه شوری سراسر وجودم را فرا گرفت. وقتی برای توضیحات و اتلاف وقت نبود و بی‌درنگ خداحافظی کرده و به راه افتادم. تا زمانی که حس می‌کردم سیاوش من را می‌بیند، مودبانه قدم برمی‌داشتم ولی همین که به کوچه اصلی پیچیدم، سرعتم را بیش‌تر کرده و دوان دوان خود را به ماشین رساندم. چند بار بغچه را وارسی کردم تا وسواس عدم اطمینانم فروکش کند. دست‌هایم یخ زده بودند و بارها تقلا کردم تا توانستم، درها را باز کنم.

محموله را در ماشین گذاشته، درها را بسته و به راه افتادم. شوق رسیدن به خانه و دیدن چهره شاد خانواده سرعت تپیش قلبم را مانند تپش‌های قلب ماشین بیش‌تر کرده بود. خیابان‌ها و کوچه‌ها طاقت نداشتند پابه‌پای ماشین من آمده و همه آن‌ها را پشت سر گذاشتم. به منزل که رسیدم، ساعت ۱۰ شب بود ولی هیچ روشنایی از درون خانه و از درزها و پنجره‌ها بیرون نمی‌آمد. زنگ خانه را زدم و در باز شد و وارد شدم. اولین پرسش این بود؛ مشکلی که پیش نیامد؟ پاسخ مشخص بود. فرصت نبود باید از ۲۴ ساعتی که وقت داشتیم و چند دقیقه‌ای از آن هم گذشته بود، نهایت استفاده را می‌کردیم. همه اعضای خانواده در خانه ما جمع شده بودند و منتظر این لحظه بودند. مثل سربازخانه همه وظایف خود را می‌دانستند و همه کارها انجام شده بود که وقتی تلف نشود. تخمه، آجیل، میوه و شیرینی با نظم خاصی روی زمین گذاشته شده بودند و طرح چینش بشقاب‌ها جای هر فرد را مشخص کرده بود. بعد از آن، همه روی زمین نشسته، دور تلویزیون حلقه زده و آماده تماشای فیلم «گنج قارون» شدند.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

وقتی «پارازیت انداز» محله‌مون جزیی از خانواده‌ام شد

گزارش یک معجزه؛ پرچم امریکایی که نسوخت

Read Full Post »

123

چند روز پیش کتابی را مطالعه کردم که در آن واژه‌ها و اصطلاحاتی نوشته شده بود که توسط مردم عادی در زبان محاوره‌ای انگلیسی در امریکا استفاده می‌شود. تفاوت واژه‌ها در این کتاب با آن چیزی که در دیکشنری‌ها نوشته می‌شود، زمین تا آسمان بود و بعضی از واژه‌های به معانی دیگری که در دیکشنری‌های معتبر نیز نوشته نشده بود، به کار می‌رفت. شاید بتوان این اصطلاحات و واژه‌ها را با زبان کوچه بازاری خودمان مقابسه کرد که با گفتار و نوشتار رسمی بسیار متفاوت است.

واژه‌های کوچه بازاری همان‌هایی می‌باشند که در زبان معیار و لغت‌نامه‌‌ها، کتاب‌ها و نوشته‌های رسمی کم‌تر استفاده شده و بیش‌تر در گفتار از آن‌ها استفاده می‌شود. واژه‌هایی مانند آنتن، اهل بخیه بودن، باتری قلمی، بچه پاستوریزه، خاک‌انداز، سازمان سنجش، صفاسیتی، فلفل سبز، گیر سه‌پیچ، مکان و صدها واژه‌ای که جز معنی اصلی خود، معنی دیگری دارند. به جز این واژه‌ها و واژه‌هایی از این دست، گروه دیگری نیز از واژه‌ها در مکان‌های رسمی استفاده می‌شوند که جز معنی اصلی خود، معنی دیگری نیز در پشت آن پنهان است. تصور کنید برداشت بد و ناصحیح از واژه‌ها چه‌قدر در برخی زمان‌ها می‌تواند به ضرر فردی تمام شده و در طرف مقابل، فهم درست از این واژه‌ها در بسیاری از زمان‌ها به خصوص دیوان‌سالاری ناقص و ناکارآمد اداری ایران، کارها را چند برابر جلوتر انداخته و مشکلات را رفع نماید. برای نمونه، اگر معنی واژه‌های جادویی مانند زیرمیزی و پول چایی بچه‌ها را سرموقع دانست، به یقین می‌توان گفت که کار چند هفته‌ای را در دو یا سه روز کاری می‌توان انجام داد. نکته اصلی نیز فهمیدن منظور شخص مقابل در زمان مناسب است.

در این رابطه، یکی از دوستان من تعریف می‌کرد که در سال‌هایی که در دبیرستان مشغول درس بوده است، در طول سال‌تحصیلی معلم ریاضی همیشه بچه‌ها را تشویق می‌کرده که در کلاس‌های جبرانی و خصوصی وی ثبت‌نام کنند. استدلال آقای معلم این بود که بچه‌های زرنگ‌تر برای موفقیت در کنکور و بچه‌های تنبل‌تر برای یادگیری بهتر و تقویت پایه، به این کلاس‌ها نیاز دارند. برخلاف میل و خواهش معلم، این دوست من در کلاس‌های خصوصی نام‌نویسی نکرده و در امتحانات پایان سال تجدید می‌شود. داستان بعد از آن هم مشخص است؛ دیدار معلم و التماس و تمنا برای کسب نمره! این دوست من می‌گفت که بعد از تجدیدی از همه دوستان و آشناهایش هم‌فکری گرفته که چه‌طور می‌تواند چند نمره‌ای از معلم خود بگیرد و در این میان، بهترین پیش‌نهاد شرکت در کلاس‌های خصوصی معلم آن هم بعد از امتحانات خرداد بود.

بعد از هم‌فکری و مشورت‌های بسیار، وی به سراغ معلم رفته و بعد از اقرار و ابراز تاسف از ضعیف بودن در درس ریاضی و نام‌نویسی نکردن در کلاس خصوصی از معلم خواهش کرده بود که نمره وی را چند نمره‌ای بیش‌تر کرده تا او تجدید نشود.

پیش‌نهاد دوست من این بود: آقای معلم من می‌دانم که در درس ریاضی ضعیف بوده و به کلاس جبرانی احتیاج داشتم و الآن حاضرم در کلاس‌های شما نام‌نویسی کرده تا در درس قوی‌تر شوم.

معلم هم در پاسخ گفته بود: آقای رضایی، شما در درس ضعیف بودید و به همین خاطر افتاده‌اید، من هم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر خودتان پیش‌نهاد نام‌نویسی در کلاس خصوصی را داده بودم. با این حال، شما به نمره‌تان اعتراض کنید و اگر قول بدهید که در کلاس‌ها نام‌نویسی خواهید کرد، چون می‌دانم که ضعف‌های شما از بین خواهد رفت، من نمره قبولی به شما خواهم داد.

بعد از این دوستم در کلاس نام‌نویسی کرده بود و بدون این‌که به کلاس‌ها برود، در آن درس نمره قبولی گرفت. دوستم همیشه می‌گفت؛ این‌گونه بود که فهمیدم، کلاس خصوصی و ضعیف بودن در درس جز معنی اصلی معنی دیگری دارد و کاش از اول معنی اصلی آن را فهمیده بودم و بدون استرس و اضطراب در درس ریاضی قبول می‌شدم!

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

بچه‌بازها چه شکلی می‌باشند؟ قسمت اول

دخترکی که بادکنک غرورم را ترکاند

Read Full Post »

romantic sex

وب‌سایت بازتاب چند روز پیش مطلبی را به نقل از وبلاگ سیدحسن موسوی منتشر کرد که در آن نسبت به افزایش سن ازدواج و راه‌های نامشروع ارضای جنسی پیش از ازدواج، هشدار داده شده است. هر چند در این مطلب به نوعی مشکلات عمده ایرانی‌ها -نه منحصر به جوان‌ها- گفته شده است ولی این مطلب از آن جهت که چندین فاکتور را در نظر نگرفته و این موضوع را از یک منظر دیده است، نمی‌تواند کامل باشد و در کنار این، همه استدلال‌های صورت گرفته در آن مطلب نیز صحیح نیست. البته برخی از نکاتی هم که در مطلب وبلاگ بالا نوشته شده است، درست بوده و قابل اندیشیدن است. برای نمونه نارضایتی از ارضای حس و میل جنسی در جوان‌ها و یا مشکلات عدیده‌ای در ازدواج صحیح بوده و باید برای رفع آن‌ها چاره‌ای اندیشیده شود.

برای بسط مطلب و ارائه توضیحات باید چند پیش‌شرط را بررسی کرده و با توجه به آن، در پرسش‌های مطرح شده مطلب ارائه گردد. هر چند به علت وجود متغییرهای بسیار در این زمینه به مانند سنت، مذهب، آداب و رسوم، فرهنگ هر منطقه و کشوری نمی‌توان یک تئوری کلی برای این مورد گفت ولی شاید با ارائه نکاتی که بین بیش‌تر اندیشه‌ها و باورها مشترک است، تا حدودی مطلب کامل‌تر ارائه شود.

پرسش نخست این‌که آیا هدف از ازدواج تنها رابطه جنسی است؟ پاسخ به این سئوال از جنبه‌ای آسان بوده و از جنبه‌ای دیگر سخت است. پاسخ از آن جهت آسان است که روان‌شناس‌ها و جامعه‌شناس‌ها تعاریف دقیقی از ازدواج و دلایلی که منجر به آن می‌شود را تعریف کرده‌اند و با توجه به آن می‌توان گفت رابطه جنسی تنها هدف ازدواج نیست ولی از طرفی بیش‌ترین جنبه‌ای از ازدواج که در بین مردم عادی نیز عمومیت دارد، همان رابطه جنسی پس از ازدواج است. به خصوص ازدواج موقت که بیش‌ترین و اصلی‌ترین هدف آن رابطه جنسی است. این جنبه در جوامعی که رابطه جنسی فقط بعد از ازدواج مشروع می‌باشد، واضح‌تر است. وقتی تنها فرصت ارضای این میل ازدواج بوده و پیش از آن ممکن نباشد، جنبه جنسی ازدواج مهم‌تر خواهد بود. با این حال، طبق تعاریفی که از ازدواج شده است علت‌هایی که منجر به ازدواج می‌شوند، علایق و خواسته‌های عاطفی، تامین نیازهای معنوی، حمایت، محبت، احساس امنیت، آمیزش جنسی و در نهایت تولید نسل است (تیبیتر، ۱۹۳۴). با توجه به تعاریف تنها هدف از ازدواج، آمیزش جنسی نبوده و دلایل متعدد دیگری نیز وجود دارد و به این ترتیب صحیح نیست که تنها رابطه جنسی پس از ازدواج برجسته گردد.

پرسش دوم این‌که آیا هرگونه رابطه جنسی پیش از ازدواج، نکوهیده است؟ برای پاسخ باید تعریفی از ازدواج ارائه شود. بیش‌تر جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان برای این‌که در فرهنگ‌های مختلف تعاریف ازدواج متفاوت است، به تعریف واحدی از ازدواج نرسیده‌اند ولی بیش‌تر آن‌ها معتقدند که ازدواج پیوندی بین مرد و زن است که در آن فرزند متولد شده در چهارچوب قوانین، نامشروع شناخته نشود (کتابچه راه‌نمای انسان‌شناسی، ۱۹۵۱). تعریف ازدواج در ایران هم متفاوت با این تعریف نیست ولی در ایران و بیش‌تر کشورها بچه‌آوری فقط در ازدواج دائم صورت می‌گیرد و یا حداقل در این نوع ازدواج پذیرفتنی‌تر است. چون در کشورهایی سنتی به مانند ترکیه اگر در ازدواج موقت بچه‌ای متولد شود، مردان کم‌تر مسئولیت فرزند خود را پذیرفته و زنان به علت باکره نبودن و بچه‌دار بودن، مشکلات عدیده‌ای را برای ازدواج دوباره دارند. با این تعریف‌ها، چون هدف از ازدواج بیش‌تر بلندمدت بوده، پس فراهم کردن پیش‌زمینه‌های آن سخت‌تر بوده و به صورت کلی باید گفت محدودیت‌های فراوانی داشته و برای همین است که در مواقعی پیش از ازدواج روابط بین مرد و زن صورت می‌گیرد.

باید توجه کرد که لازمه ازدواج تنها بلوغ جنسی نیست و بلوغ فکری نیز تعیین‌کننده است و با توجه به آن، فاصله‌ای بین بلوغ جنسی و ازدواج که باید پس از بلوغ فکری صورت بگیرد، وجود داشته و در این فاصله رفع نیاز جنسی حائز اهمیت است. اهمیت رابطه جنسی خارج از ازدواج دائم، به قدری مهم بوده که در ادیان گوناگون، راه‌های متعددی برای ارضای آن وجود دارد. ازدواج مسیار (در بین اعراب سنی مذهب) و ازدواج متعه یا موقت (بیش‌تر در مذهب شیعه) که حتی برخی معتقدند اجازه پدر برای دختر باکره برای این نوع ازدواج لازم نیست، برای همین مورد پیش‌بینی شده است. با همه این‌ها رابطه جنسی پیش از ازدواج در ایران تابو است. دلایل ناخوشایند بودن سکس پیش از ازدواج شاید به چند دلیل عمده زیر باشد:

۱- دیدگاه مذهبی: سخت‌گیرترین گروه در این رابطه، همین گروه می‌باشند. این گروه معتقدند چون رابطه جنسی خارج از ازدواج در ادیان نهی شده است، پس دلیلی ندارد از این رابطه دفاع کرد. با این حال، همان‌گونه که پیش‌تر گفته شده، در اسلام و مذاهب آن روابط جنسی خارج از ازدواج دائمی تعریف شده است و فقط شکل ظاهری آن متفاوت است.

۲- دیدگاه فرهنگی جامعه: در جامعه ایران رابطه جنسی تابو است. این تابو به حدی است که حتی بعد از ازدواج هم بسیاری از بیماری‌ها و مشکلات جنسی پی‌گیری نشده و درمان نمی‌شود. مشکلاتی که در خرید کاندوم یا محدودیت‌ها در تبلیغات راه‌های پیش‌گیری از بیماری ایدز در ایران وجود دارد، دلیل بر این ادعا است. این عده معتقدند سکس به خصوص برای دخترها مایه شرم‌ساری بوده و در مقابل آن، پسرها برای ارضای میل جنسی در کوتاه‌مدت سعی در فریب دختران را دارند. باید گفت کسانی که رابطه جنسی پیش از ازدواج را ناخوشایند نمی‌دانند، منظور از آن را هرزگی دختر و پسر به نحوی که تجربه‌های متفاوتی را با افراد مختلف در کوتاه‌مدت داشته باشند را نمی‌دانند. وقتی از رابطه جنسی پیش از ازدواج حرف زده می‌شود یعنی سکسی که با علاقه بین هر دو طرف صورت گرفته و رابطه‌ای باشد که هم‌راه با پذیرش مسئولیت و دانستن عواقب کار است.

نگاه سنتی و پرسش‌های مثل اهمیت بکارت زنان، ترس از بیماری‌هایی مانند ایدز و هپاتیت و این‌که مردان، مایل به ازدواج با دختری که پیش‌تر رابطه جنسی داشته است، می‌باشند نیز از پرسش‌هایی است که باید پاسخ داده شود ولی با این همه اگر در این رابطه کودکان از ابتدا آموزش داده شوند، این مشکلات هم به راحتی قابل رفع می‌باشند. در مقابل معایبی که برای رابطه جنسی پیش از ازدواج شمرده‌اند، این نوع روابط محاسن بی‌شماری نیز می‌تواند داشته باشد. آشنایی و کسب تجربه بیش‌تر از این راه می‌تواند جوان‌ترها را برای ازدواج و یک رابطه زناشویی پای‌دارتر و دائمی آماده کند.

هم‌چنین همان‌طور که گفته شد، مشکل در سن ازدواج نیست بلکه مشکل اساسی عدم امکان تامین نیاز جنسی است. اگر قرار بر ارضای میل جنسی باشد، چون دختران و پسران در سنین ۹ تا ۱۵ سالگی به بلوغ جنسی می‌رسند، باید در آن سنین ازدواج کنند.

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

هنجارها و سنت‌هایی که باید شکسته شوند

دگماتیسم و هم‌جنس‌خواهی

Read Full Post »

Older Posts »