Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2013

poverty

یکی از اصلی‌ترین شعارهای قبل از انقلاب که اغلب توسط انقلابیون در بین مردم عادی برای جلب توجه و حمایت آن‌ها شایع شده بود، تاکید بر جنبه‌ها و نتایج مثبت اقتصادی انقلاب سال ۵۷ بود. در آن روزها علاوه بر شعارهای مخصوص برای روشن‌فکرها که هرگز رنگ واقعیت به خود ندید، تبلیغ جنبه‌های سودمتد انقلاب بر وضع معیشتی مردم که باعث می‌شد فقر به کلی نابود شود یکی از پایه‌ای‌ترین شعارها بود و این حربه توانست عده‌ای نسبتا زیاد را طرف‌دار انقلاب در آن سال کند. این‌که قرار بود هیچ گرسنه‌ای بعد از انقلاب وجود نداشته باشد و فقر از بین رود، کم‌کم در حال تبدیل به واقعیت است.

پدربزرگ من همیشه در این زمینه به شوخی می‌گفت: آخوندها راست می‌گویند! با آمدن آن‌ها فقر از بین رفته‌ و دیگر فقیری وجود ندارد. جمهوری اسلامی باعث شد همه فقرا از گرسنگی بمیرند و به این ترتیب گرسنه و فقیری در جامعه ایران وجود ندارد.

امروز ۳۴ سال بعد از انقلاب سال ۵۷، به این شعار که قرار است تا چند سال بعد از انقلاب گرسنه‌ای وجود نداشته باشد، رسیده‌ایم. قیمت مواد غذایی و دارویی به اندازه‌ای بیش‌تر شده است که کم‌کم بسیاری به خاطر گرسنگی و یا تامین نشدن مواد دارویی در گوشه‌ای جان می‌سپارند. عده‌ای از روی فقر و نداری خودکشی می‌کنند و عده‌ای هم به جرم دزدی کشته می‌شوند و از طرفی قتل‌ها هم افزایش یافته‌اند. به این ترتیب، تا چند سال دیگر در ایران گرسنه‌ای وجود نخواهد داشت و یکی از اصلی‌ترین اهداف انقلاب شکوه‌مند در آستانه پیوستن به حقیقت است.

Read Full Post »

Election

انتخابات آزاد یکی از اصلی‌ترین پایه‌های یک نظام پای‌پند به حقوق برابر تمامی مردم و مردم سالار است. سهمی که یک انتخابات در تعیین سرنوشت یک کشور بر پایه خواست مردم دارد، یک شاخص مهم در تعیین مقدار دموکرات بودن یک کشور داشته و به همین علت است که در بسیاری از کشورها که شاخص دموکراسی در آن‌جا بسیار پایین است، انتخابات وجود داشته و از آن برای مشروعیت دادن به نظام سیاسی استفاده می‌شود. برای مثال، در بسیاری از کشورها مانند ایران، هر چند ارزش رای مردم بسیار پایین بوده و بیش‌تر زمان‌ها تاثیرگذار نیست ولی حکومت از آن برای نشان دادن دموکرات بودن خود چه برای مردم همان کشور و یا سایر کشورها به کار می‌گیرد.

هر چند اگر در کشوری قوانین صحیح تدوین نشود، دموکراسی و انتخابات نیز موجب دیکتاتوری و تضییع حقوق اقلیت‌ها خواهد شد ولی در ایران علاوه بر آن‌ها، مقدار قدرت مردم در تصمیم‌گیری‌ها بسیار پایین می‌باشد و انتخابات در ایران نقدها و مشکلات اساسی را داشته که خلاصه‌وار در ذیل آورده می‌شود.

۱- انتخابات در ایران آزاد نیست

هر چند بسیاری از کارشناسان و مردم طرف‌دار نظام حاکم در ایران از عبارت «میزان رای مردم است» که آیت‌الله خمینی گفته است، این‌گونه استنباط می‌کنند که در ایران و حکومت جمهوری اسلامی، انتخابات و نظر مردم بسیار ارزش‌مند است ولی با گذشت سال‌‌ها و حوادث متعدد این گفته نقض شده است. انتخابات در ایران آزاد نیست چون اصلی‌ترین پیش‌شرط‌های یک انتخاب آزاد در آن پاس داشته نمی‌شود. یکی از ریشه‌ای‌ترین عواملی که باعث می‌شود انتخابات در ایران آزاد نباشد، وجود «شورای نگهبان» و نقش پررنگ آن در انتخابات است. با مثال زیر این نقض آشکار، هویدا خواهد شد.

مطابق اصل ۱۱۱ قانون اساسی هر گاه‏ رهبر از انجام‏ وظايف‏ قانونی‏ خود ناتوان‏ شود به تشخیص مجلس خبرگان از مقام‏ خود بر كنار خواهد شد.

هم‌چنین، مطابق اصل ۹۱ قانون اساسی انتصاب شش نفر فقهای شورای نگهبان بر عهده رهبری می‌باشد.

علاوه بر موارد بالا، مطابق اصل ۹۹ قانون اساسی نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان بر عهده شورای نگهبان است که به موجب آن نسبت به تایید یا رد صلاحیت نامزدهای انتخابات به تشخیص خود اقدام می‌نماید.

برآیند سه مورد بالا نشان می‌دهد که مجلس خبرگان که باید نظاره‌گر فعالیت‌های رهبری باشد، بر اساس خواست و نظر خود وی تعیین می‌شوند و به این صورت دور منطقی صورت می‌گیرد که در آن مردم کم‌رنگ‌ترین نقش را در انتخاب نمایندگان دارند. این مشکل در تمامی انتخابات ایران جز برخی موارد دیده می‌شود که در آن، تمامی مردم نمی‌توانند نامزد نهایی برای انتخابات شوند و نامزدها براساس خواست مقامات بالاتر مخصوصا شخص رهبری، تایید صلاحیت می‌شوند. مردم در این‌گونه انتخابات تنها حق دارند به نامزدهایی رای دهند که از صافی شورای نگهبان گذر کرده‌اند.

از طرفی استقلال قوا (Separation of powers) در ایران آن‌طور که باید صورت نگرفته است و همه اعضای آن با درصدهای مختلفی توسط رهبر انتخاب یا انتصاب شده‌اند. برای مثال، رییس قوه قضاییه توسط رهبر انتخاب شده و یا رییس جمهور و مجلس نیز توسط شورای نگهبان که اعضای آن توسط رهبر انتخاب شده است، به مردم معرفی می‌شوند. پس با این توضیحات، آشکار است که قدرت در دست عده‌ای یا شخص خاصی است.

۲- انتخاب شدگان مترسکی بیش نیستند

 چه رییس جمهور و چه نماینده‌های مجلس که به خواست مردم قدرت گرفته‌اند، باید تنها خواسته‌های مردم که منجر به برابری و آزدی بیش‌تر می‌شود را انجام دهند ولی یکی از مهم‌ترین مسائلی که در رابطه با انتخابات ایران وجود دارد، این است که به خاطر دست‌چین شدن نامزدهای انتخاباتی و کسانی که به واسطه آن انتخاب شده‌اند، دل‌سوز همان مردمی که به آن‌ها رای نداده‌اند، نیستند و مصلحت نظام بر برابری و قانون ارجح است. حتی اگر خود این نمایندگان نیز در پاره‌ای از موارد سعی در رعایت نسبی قانون کنند، باز هم بر اساس حکم حکومتی از این کار باز داشته و تمامی مشکلات به فراموشی سپرده می‌شود. نمایندگان ناچار می‌باشند برای این‌که از قدرت کنار گذاشته نشوند، دستورات مبنی بر سکوت اجباری را تمکین کنند وگرنه به سرنوشت بسیاری دچار خواهند شد که دیگر صلاحیت آن‌ها تایید نشده است و در پی آن از دایره قدرت خارج خواهند شد.

در این نوع نظام‌ها به علت سخت‎‌گیری‌ها بسیار در تایید صلاحیت نامزدها، هیچ شانسی وجود ندارد که کسانی که با اصل حکومت مخالف می‌باشند، دارای قدرت باشند و تمامی نامزدها با درصدهای مختلف خواهان ادامه حکومت به هر شرطی می‌باشند و نباید امید داشت، کسانی صاحب قدرت شوند که بتوانند در مسیر صحیح گام بردارند.

۳- استفاده ابزاری از انتخابات

در مقدمه آورده شده بود که با این‌که انتخابات در کشورهایی با شاخص دموکراسی پایین، چندان تاثیرگذار نمی‌باشند ولی با این حال، انتخابات به صورت منظم و مکرر انجام می‌گیرد. در این نوع کشورها انتخابات تنها نمایشی برای نشان دادن قدرت و ژست پیروزی گرفتن از آمار جعلی انتخابات بوده و برای پرشورتر شدن انتخابات انواع ترفندها به کار می‌رود ولی با این همه، نتایج مهندسی می‌شوند. تنها کاربرد این نوع انتخابات این است که به طرف‌دارهای خودی نشان داده شود که حکومت بی‌شمار خواهان دارد و به مخالفان هم ثابت شود که تنها می‌باشند. از طرفی مانورهای تبلیغاتی بسیاری از طرف این نوع حکومت‌ها، در مجامع بین‌المللی انجام می‌گیرد.

۴- رای ندادن یعنی اعتراض به وضع حاکم

اعتراض‌ها در حکومت‌های تمامیت خواه در بیش‌تر زمان‌ها هم‌راه با هزینه‌های فراوان است ولی گاه می‌توان با روش‌هایی کم‌خطرتر نیز اعتراض کرد. شرکت نکردن در انتخابات علاوه بر این که از مقبولیت نظام می‌کاهد، از طرفی نشانه اعتراض به نقصان‌ها است. در این نوع جوامع و حکومت‌ها به خاطر هزینه‌های زیاد اعتراضات، با شرکت نکردن در انتخاباتی که صرفا جنبه تبلیغاتی دارد می‌توان به نوعی اعتراض کرده و قدرت و پتانسیل مردم را نشان داد.

Read Full Post »

۱- مردم بی‌چاره عراق پس از حمله امریکا

۲- مردم قحطی‌زده افریقا بعد از خشک‌سالی

۳- مردم جنگ‌زده و مظلوم فلسطین بعد از محاصره نوار غزه

۴- مردم ایران بعد از انتشار عکس‌های جعلی توسط رسانه‌های دشمن، صهیونیستی و معاند

پاسخ برای کسانی که جواب را نمی‌دانستند: توزیع برنج هندی در شهریار

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

Read Full Post »

American

خاطره‌ای واقعی از دوران مدرسه و به اصطلاح زمانی که بچه مدرسه‌ای بودم، چند روزی است که به ذهنم رسیده و در طول هفته فکر من را به خود مشغول کرده است. در طول این هفته، مدام به این فکر می‌کردم که آیا این خاطره می‌تواند آن‌قدر جذاب باشد که بتوانم آن را در وبلاگ منتشر کنم. از طرفی آیا می‌توان به سیاق فیلم‌ها و سریال‌های آبکی روزانه ایران از آن یک «نتیجه اخلاقی» گرفت یا نه. بالاخره بعد از کلنجارهای شدید ذهنی بر آن شدم مطلب را شیوا نوشته و آن را با موضوعی دیگر که امروزه با آن درگیر می‌باشیم، قدری بسنجم.

****

۱۳ آبان روزی بود که شرکت در راه‌پیمایی این روز تقریبا اجباری بود ولی این اجبار برای دانش‌آموزان ابتدایی وجود نداشت و برنامه‌هایی که در این روز انجام می‌شد، تنها محدود به مدرسه و حیاط آن بود. مطابق تمامی صبح‌گاه‌های نفرت انگیز مدرسه -که در این روزهای دور از مدرسه، شاید شیرین هم باشد.- باید نظاره‌گر مراسم یوم‌الله ۱۳ آبان می‌شدیم. مراسم آن روز شبیه همه مراسم مانند این که کسالت‌آور بود، انجام شد و بعد از محکومیت همه دولل غرب و شرق و لعن و نفرین چند ده نفر، نوبت به آتش زدن پرچم امریکا رسید. مانند همه کارهایی که در تلویزیون آسان به نظر می‌آید ولی در عمل امکان‌ناپدیر است، در ذهن مجریان این مراسم نیز آتش زدن پرچم امریکا کار سختی به نظر نمی‌آمد و به این ترتیب مراسم آتش زدن پرچم امریکا با کبریت شروع شد. کبریت‌ها پشت سر هم روشن می‌شدند ولی پرچم در مقابل سوختن مقاومت می‌کرد و آتش نمی‌گرفت. نهایتا این‌کار تا آن‌جایی پیش رفت که کبریت‌ها تمام شده و سپس قوطی دیگری هم‌راه با پیت گازوئیل یا نفت آورده شد تا مسئولان بیش از این خجل نشوند. این بار نیز مانند دفعه پیش تمامی آزمایشات، شکست خورد و انگار نفت و پارچه خاصیت آتش گرفتن خود را از دست داده بودند و سرانجام تمام امیدها هم‌راه با خنده‌های دانش‌آموزان، صورت سرخ شده از روی خجالت مجریان مراسم و سیمای برافروخته مسئولان به یاس تبدیل شده و قرار بر آن شد، پرچم به جای سوزانده شدن، زیر پاهای بچه‌ها پاره شود.

در آن روز سرانجام مراسم بدون این‌که پرچم آتش بگیرد، تمام شد و این سئوال پیش آمد که چرا پرچم نسوخت؟ این خاطره من را به یاد شایعاتی از این دست می‌اندازد که عده‌ای با توسل به آن‌ها سعی می‌نمایند باورهای ذهنی و دینی خود را با یک روش غیراصولی تایید کنند. در وب‌سایت‌های گوناگون خبرهای بسیاری در مورد برخی معجزات که روزانه در اطراف ما می‌افتد، شنیده‌ و دیده‌ایم. حتی اگر به معجزه باور داشته باشیم، برخی از این‌ها به قدری ابلهانه می‌باشند که با یک نگاه و جست و جو به جعلی بودن آن پی می‌بریم. با این حال، باز عده‌ای وجود دارند که حتی آن‌ها را به عنوان یک معجزه از طرف خدا می‌پذیرند.

چند روز پیش تصویری از یک ماهی دیدم که ادعا شده بود بر روی بدن آن، نام «الله» نوشته شده است و به این ترتیب آن را معجزه و نشانه‌ای از قدرت خدا می‌دانستند. با یک جست و جوی ساده در گوگل می‌توان به تصاویر بی‌شمار مانند این دست یافت که بر روی اجسام و حیوانات مختلف مثل گوجه فرنگی، تخم‌مرغ، چشم انسان، هندوانه و پشم گوسفند واژه «الله» وجود دارد. با لختی فکر کردن، می‌توان به آسانی دریافت که همه این‌ها جعلی بوده و به وسیله انسان و یا نرم‌افزارهای رایانه‌ای ایجاد شده‌اند؛ ولی از آن‌جا که همیشه هستند کسانی که ذهن آن‌ها برای دریافت این توهمات آماده‌اند، این تصاویر به وجود می‌آید. اگر این نوع اتفاقات را نشانه‌ای از خدا و معجزه دانست، باید آتش نگرفتن پرچم امریکا را هم دلیلی بر حقانیت فراتصور این کشور دانست؛ حال آن‌که همیشه تعاریف علمی وجود دارد که این حوادث را به راحتی تفسیر نمایند.

در نهایت این‌که کسانی که به خدا باور دارند، می‌توانند نشانه‌ها و استدلال‌های بسیار قوی‌تر و محکم‌تری را در محیط اطراف بیابند و بی‌گمان نیازی نیست به این‌که تصاویر جعلی که اثبات جعلی بودن آن بسیار آسان نیز است، به عنوان دلیلی برای وجود خدا شمرده شود.

Read Full Post »

Zendan-012

سعی می‌کنم خود را جای کسانی بگذارم که تا چند ساعت دیگر در پارک هنرمندان شهر تهران، به دار آویخته خواهند شد و دنیا را از دید کسانی ببینم که فقط چند ساعت زنده‌اند. هر چند این دو نفر را به جز چند مطلبی که در سایت‌ها خوانده‌ام، نمی‌شناسم و مجهولات بی‌شماری در رابطه با آن‌ها وجود دارد ولی با این‌حال تمایلی ندارم در مورد این دو شخص بیش‌تر از این بدانم تا بدون حس تنفر به علت رفتار زشت آن‌ها، فقط حس دو نفر اعدامی را آن‌هم به صورت ناقص تصور کنم.

نمی‌دانم به آن‌ها گفته‌اند که فردا صبح زود به وقت تهران قرار است، اعدام شوند یا نه! اگر جواب منفی است که در حال حاضر آن‌ها خوابیده‌اند و یا تا ساعاتی دیگر مانند همه شب‌های دیگر خواهند خوابید؛ هر چند که آرامش از چشمان و ذهن این دو نفر مدت‌ها است که رفته ولی با این حال خواب حتی با کابوس‌های وحشتناک بسیار شیرین‌تر از مرگ خواهد بود. اگر خبر داده‌اند که قرار است صبح اعدام شوند در این لحظات آخر حتما مثل مرغ سر کنده این طرف و آن طرف می‌روند و نمی‌توانند آرام و بی‌قرار در یک جا بنشینند.

حتما برای آن‌ها لحظات به سرعت برق و باد در حال گذر است و این‌که تا چند ساعت دیگر، وقت آن خواهد رسید که آماده شده و به محل اعدام بروند، دیوانه‌شان می‌کند. احتمالا به  فکر فرارند ولی خیلی زود ناامید خواهند شد چون می‌دانند که سربازان و نگهبانان هم می‌دانند که کسانی که در حال مرگ می‌باشند تمام سعی خود را می‌کنند که رها شوند و مطمئنا تمام پیش‌بینی‌ها را سربازان در این زمینه کرده‌اند. بعد از ناامیدی، ترس و دلهره، حس پشیمانی بارزترین حس آن‌ها است.

شاید آن‌ها به این فکر می‌کنند که چرا سرانجام کارهایشان این‌گونه رقم زده شده است؟

شاید به بچگی‌هایشان فکر می‌کنند؛ به دوستانی که داشته‌اند و الآن دکتر و مهندس شده‌اند و دائم از خود می‌پرسند چرا ما نتوانستیم؟

شاید به تمامی آرزوهایی که داشته‌اند فکر می‌کنند! به این فکر می‌کنند چه نقشه‌هایی برای آینده داشته‌اند که حال بر باد رفته‌اند و یا به همه خاطرات شیرین و تلخ فکر می‌کنند؛ در حال حاضر حتی خاطرات تلخ هم، بسیار شیرین خواهند بود.

شاید به مادران مریض و پیرشان فکر می‌کنند که بعد از مرگ پسرهایشان چه بر سر آن‌ها خواهد آمد؟ یا نگران جهیزیه خواهران خودشان می‌باشند. شاید پدران پیری داشته‌اند که تنها حامی آن‌ها، همین پسرهای لاابالی بوده‌اند. به پدرانی فکر می‌کنند که از کودکی آن‌ها را وادار می‌کرد، با خلاف کردن پول به دست بیاورند. شاید الآن تنها خواسته آن‌ها دیدار نهایی با پدر معتاد و مادر بیمارشان است.

شاید به دختر همسایه و یا کوچه بغلی  فکر می‌کنند که چقدر دل‌ربا بوده و یا شاید به پدران آن دختران فکر می‌کنند که به خاطر بی‌پولی این دو جوان دیلاق، جواب رد به آن‌ها داده است. شاید به همه خوشی‌ها و عشق‌بازی‌ها با این دختران فکر می‌کنند.

حتما به خنده‌های مستانه و از روی غرور آن روز که زورگیری کرده بودند، فکر می‌کنند و الآن در آخرین لحظات خود را ابله فرض می‌کنند و به حماقت خود، پی برده‌اند.

حتما در این لحظات دستان و تمام بدن آن‌ها، بی‌اختیار می‌لرزد و زلزله‌ای چند ریشتری در قلب آن‌ها به هنگام شنیدن کوچک‌ترین صدایی از ترس این‌که جلادها به سراغ آن‌ها آمده‌اند، اتفاق می‌افتد. حتما چمباتمه زده‌اند و می‌گریند؛ گاه با صدای بلند و گاه به آرامی و دیوانه‌وار این چرخه ادامه می‌یابد.

شاید الآن آن‌ها به دقت به اطراف می‌نگرند و به دقت گوش می‌دهند تا از آخرین لحظات استفاده کنند. شاید در حال توبه‌اند و خدا را توانسته‌اند بهتر از قبل درک کنند؛ چون این تنها راهی است که می‌تواند برای آن‌ها قدری آرامش هدیه دهد.

شاید هنوز هم امیدوارند که همه این‌ها یک کابوس است و به زودی تمامی آن‌ها تمام خواهند شد؛  هر چند ساعت، چند لحظه‌ای امیدوارم شده ولی به زودی باز ناامید می‌شوند. شاید آن‌قدر از این دنیا خسته‌اند که با کمال میل به آغوش مرگ خواهند رفت.

نمی‌دانم چه می‌کشند ولی …

مطلبی که توصیه می‌شود در این رابطه، خوانده شود:

در این سرزمین زنان نیز به ورزشگاه می روند ولی برای تماشای اعدام!

Read Full Post »

Execution

خبر اعدام در ورزشگاهی در شهر سبزوار، بی‌اختیار ذهن من را به سمت افغانستان طالبانی سوق داد. به کشور و زمانی که خشونت کاملا عریان بود و هیچ‌کس از این‌که رفتاری غیرانسانی را انجام می‌دهد، ترسی نداشت. حکومتی که قوانین تصویب شده در آن به جای عدالت، وحشی‌گری را ترویج می‌داد. در افغانستان نیز اعدام‌ها در ورزشگاه‌هایی مانند غازی انجام می‌شد و این به معنی تفریح و لذت بردن مردم از زجر کشیدن و کشته شدن بود؛ به مانند نبرد انسان‌ها و حیوانات درنده در روم که در آن انسان‌ها از کشته شدن دیگر هم‌نوعان خود لذت می‌بردند. جای تاسف دارد که ایران نیز به این فهرست پلید اضافه شد و در این کشور، مردم در سکوها به نظاره می‌نشینند و زن و مرد در کنار هم از کشته شدن یک نفر فریاد رضایت سر می‌دهند.

اعدام‌های صورت گرفته به خصوص در ایران به جای این‌که در عمل بتوانند آمار جرم را کاهش دهند، بیش‌تر برای آرام شدن وجدان‌ها و سرکوب گذاشتن بر واقعیت و چرایی وقوع جرم‌ها انجام می‌شوند. زمانی که اعدامی صورت می‌گیرد، در ظاهر به این معنی است که کننده جرم از بین رفته است و به این ترتیب، شانس تکرار جرم کاهش خواهد یافت. حال آن‌که، اعدام در این‌جا سرکوب گذاشتن بر واقعیت و مسکن کوتاه‌مدت است و در این باره باید ریشه‌یابی شده و چرایی وقوع جرم پیدا شود و شانس وقوع دوباره آن به صورت حقیقی کاهش یابد.

موافقان اعدام علاوه بر این‌که معتقد می‌باشند اعدام یک فرمان الهی است، از طرفی معتقدند که اعدام می‌تواند آمار وقوع جرم در جامعه را کاهش دهد. با این حال، با بررسی آمارهای رسمی به راحتی می‌توان به این نتیجه رسید، اعدام که سخت‌گیرانه‌ترین نوع مجازات است هیچ تاثیری در کاهش وقوع قتل‌ها در ایران نداشته و در برخی سال‌ها افزایش قابل توجهی نیز داشته است. برای نمونه، آمار قتل در ایران و در سال ۱۳۸۰، ۲۱۹۵ مورد بوده است که این میزان در سال ۱۳۸۹ به ۲۲۷۷ مورد رسیده است. این در حالی است که در این سال‌ها آمار اعدام‌ها به صورت سالانه افزایش یافته است. آمار اعدام‌ها در سال ۷۸، ۱۶۵ مورد بوده که این آمار در سال ۹۰ به ۵۵۲ تا ۶۷۶ مورد افزایش یافته است. این آمار آشکارا نشان می‌دهد که اعدام‌ها تاثیری در کاهش وقوع قتل و در کل جرم در ایران نداشته است. حتی در امریکا به عنوان یکی از کشورهایی که بیش‌تر آمار اعدام را دارد، نشان داده شده است که وقوع قتل در ایالاتی که اعدام منسوخ شده است به مراتب کم‌تر از سایر ایالات‌های آن کشور است.

اعدام علاوه بر این‌که تاثیری بر کاهش میزان وقوع جرم نداشته و ندارد، از طرفی وقوع اعدام‌ها افزایش خشونت در جامعه را نیز موجب می‌شود. با وجود اعدام آن‌هم در ملاعام و به شیوه دار زدن که عمدتا هم‌راه با درد فراوان است و با استقبال مردم نیز مواجه می‌شود، زشتی و قبح یکی از وحشیانه‌ترین رفتارهای انسانی از بین رفته و عادی می‌شود. وقتی بسیاری از روان‌شناسان از تاثیر دیدن صحنه‌های خشن فیلم‌ها و بازی‌های رایانه‌ای در جامعه، بیم دارند؛ چطور است که اعدام نمی‌تواند بر جامعه تاثیر گذاشته و خشونت را رواج دهد؟

از سویی، مجازات اعدام صورت می‌گیرد که نشان داده شود کشتن یک انسان، عملی صحیح نیست ولی اعدام مگر چیزی جز کشتن یک انسان دیگری است؟ اگر عملی ناصواب باشد هرگز نمی‌توان آن را با همان عمل ناصواب پاسخ داد و در بیش‌تر مواقع هر کار زشتی تا ابد و در هر شرایطی زشت و پلید می‌باشد. در این نوع جوامع، اصولا کشتن کار ناپسندی نیست و در بسیاری از مواقع مردم خود خواستار کشتن دیگران می‌باشند و به آن مشروعیت می‌دهند. در این‌جا ملاک عمل کشتن نیست و شخصی که آن را انجام می‌دهد می‌توان آن عمل را زشت و یا صحیح جلوه دهد. در این باره، ویکتور هوگو می‌گوید: «آيا گمان داريد، اعدام درس عبرت است؟ چرا؟ به خاطر آن‌چه درس می‌دهد؟ مگر چه می‌آموزيد با اين درس عبرت؟ اين را كه نبايد كشت؟ نبايد كشت را با چه می‌آموزيد؟‌ با كشتن؟»

یک اشکال عمده اعدام نیز این است که اعدام بازگشتی ندارد و اگر به فرض، حکم اعدامی صادر و انجام شود و بعد از مدتی خلاف آن ثابت شد آیا می‌توان فرد مورد نظر را دوباره به زندگی برگرداند؟ حال آن‌که نمونه‌های فراوانی از این اشتباهات دیده شده است و یا به علت اعدام و بسته شدن پرونده دیگر واقعیت عیان نشده است. موريس گارسن در این زمینه می‌گوید: «چون اعدام جبران‌ناپذیر است، با سایر مجازات‌ها فرق دارد و دلیل مخالفت‌ها با اعدام به همین خاطر است.»

با تمامی این‌ها، متاسفانه در داخل ایران بسیاری با این نوع مجازات‌ها موافق می‌باشند و حتی ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا زجرکشیدن یک یا چند نفر بر اثر دار زده شدن را ببینند و با بیش‌تر شدن دست و پا زدن‌های آن‌ها در هنگام دار زده شدن، هیجان‌زده می‌شوند و آن‌ها از این صحنه‌ها فیلم برداشته و ساعت‌ها درباره آن با بقیه صحبت می‌کنند. این‌که در مراسم اعدام ساعت‌ها زودتر مردم به محل آن آمده و مشتاقانه منتظر اعدام یک انسان می‌باشد، معنی جز این‌که خشونت در جامعه نهادینه شده است را ندارد. در نهایت، به علل مختلف که خلاصه‌وار در متن بالا بدان اشاره شد، ناکارآمدی اعدام ثابت شده است و در بسیاری از کشورها مجازات اعدام در سال‌های اخیر منسوخ گشته است.

Read Full Post »

CHILD ABUSE

ساعت ۷ صبح شد و در همان لحظه جنون به ساعت رومیزی دست داده و دیوانه‌وار بر سر و روی خود می‌کوبید. بی‌اختیار چند فحش به ساعت، مدرسه و کسانی که مدرسه رفتن را برای بچه‌ها اجبار کرده بودند، نثار کردم. ولی با این‌حال چاره‌ای جز توجه به فریادهای ساعت نداشتم و به اجبار بیدار شدم. خانه نیمه‌روشن بود و از این‌که خواهر و برادرم هنوز خوابیده‌اند ولی من مجبور می‌باشم، بیدار شده و به مدرسه بروم خشمگین بودم. غرغرکنان صبحانه همیشگی که صبح‌های زود مزه‌ای بهتر از زهر نداشتند را تخیده و لباس پوشیدم و در این هنگام به رسم همیشگی و خسته‌کننده‌ای مادرم از من خواست تا خودم را بپوشانم.

هوای سرد زمستانی، زود بیدار شدن، تکالیفی که آماده نکرده بودم و اضطراب از نوع رفتار معلم، پاهایم را سنگین کرده و گذر از راه چند دقیقه‌ای مدرسه را برای من، هم‌چون اعدامی‌ها زجرآور کرده بود.  انگار که قرار است تا چند دقیقه دیگر گردن زده شوم. از سلام کردن به مغازه‌دارهای کوچه و خیابانمان که آن موقع صبح هم‌چون جغد من را نظاره کرده و منتظر سلام من  بودند، بی‌زار بودم. با هر حیله‌ای که بود از سلام دادن به آن‌ها طفره رفتم. در آن لحظه‌ها صدایی زشت‌تر از آواز عاشقانه گنجشک‌ها و یا صدای له شده برف، زیر کفش‌های ستم‌گر من وجود نداشت.

در افکار خود غوطه‌ور بوده و با خود می‌ژکیدم که به ناگاه در راه همیشه خلوت مدرسه صدایی شبیه زمزمه‌های مادربزرگ پیرم من را ترساند. سرم را بلند کرده و پیرمردی برای من عیان شد. پیرمرد به من نزدیک شده و نشانی محلی را پرسید و من نیز در جواب وی اظهار بی‌اطلاعی کردم. پیرمرد از من تشکر کرد ولی با این حال، به راه خود ادامه نداده و با من هم‌راه شد. توجهی به وی نکردم ولی هم‌چون ماشین‌هایی که به جلوی ماشین‌های دیگر می‌پیچند به من نزدیک شده و دست یخ‌زده‌ از شدت سرمای من را که از لجم با خود دست‌کش نپوشانده بودم را محکم گرفت. تعجب بعد از آن و مقاومت طبیعی بود ولی سیمای خندان و مهربان وی مجال مجادله را ممکن نکرده و دست سرد و کوچک من، صید دست پرحرارت و بزرگ صیاد شد. چند گامی با وی برداشتم و وی این‌بار از پیشه‌ام پرسید و من با نگاهی چون عاقل اندر سفیه، وی را نگریستم و با خود اندیشیدم چه سئوال ابلهانه‌ای! معلوم است که به مدرسه می‌روم. پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها واضح بود نیز پی‌درپی، گفته می‌شد با این حال، سیمای جدی و خندان وی من را مجاب کرد که به آن‌ها پاسخ دهم. گام‌های دیگری برداشتیم و من به تمنای خداحافظی از وی، دستم را از دستان وی گسیختم. در آن لحظه وی صورتم را بوسه زده و تمنای چند بوسه دیگر کرده و من به رسم ابلهانه‌ اکرام و احترام پیرمردها برگشته و استدعای وی را پذیرفتم و لپ‌های خود را در اختیار وی گذاشتم و در پی آن، بوسه‌هایی که مسلسل‌وار صورت گرفت.

هنگام انفصال اگرچه بوسه‌های وی معنی چندانی برای من نداشت ولی، خنده‌ها و قه‌قه‌های وی حکایت از سود بزرگی از معامله‌ای که با من کرده بود، خبر می‌داد. از هم جدا شدیم من به سوی مدرسه رفته و وی به سوی شکاری ابله هم‌چون من رفت!

ادامه دارد …

Read Full Post »

Older Posts »